برسم خدمتكاران بر حاشيه بساط دست بكش « 131 » زذ و بايستاذ [ 290 ] . چون از طعام فراغت حاصل آمذ آبدستان « 132 » پيش آورد وزيرزاذه دست بشست و بر تخت تكيه زذ چون هنگام خواب نزديك رسيذ و وقت آسايش فراز آمذ فراش [ 291 ] شاهانه بگسترد و بيرون رفت و بر بام خانه شذ و بر فرجه روزن نشست تا خود ازين مرد با آن كوذك چه حركت صادر شوذ كى از آن بر فساد حال و دواعى شهوت استدلال توان كرد وزيرزاذه بفراش التفات ننموذ ران سعيد بالش ساخت و بر وى تكيه زذ و در خواب شذ و سعيد به نظر مهر و ديذه شفقت در وى مىنگريست و با خوذ مىگفت :
بيت
خلوت بها وحدى و ثالثنا التقى * و رابعنا ماضى الغرارين فى الجفن « 133 »
و هم بر آنگونه بنشست تا صبح صادق سر از گريبان مشرق برزذ كى نه از نشستن ملول شذ و نه خواب گرد ديذه او گرديذ و نه بر ران او از سر نازنينماندگى رسيذ . پس چون صبح بر اقطار عالم طارى شذ و حقه باز سپهر مهره خورشيذ بر طاق آسمان نهاذ .
شرح
( 131 ) - كش : سينه و بر .( بيامد پسر دست كرده بكش * به پيش جهاندار خورشيد فش )فردوسى -( چو آئى بآئين ايرانيان * گشاده كش و دستبسته ميان )( 132 ) - آبدستان : آفتابه و ابريق كه بدان آب بر دست ريزند . الف و نون براى نسبت است . مولوى گويد :( من خمش گردم كه آمد خان غيب * نكبتان با آبدستان ميرسند )خاقانى گويد :( آسمان آورد زرين آبدستان آفتاب * پشت خم پيش سران چون آبدستان آمده )( 133 ) - من با آن يار بگوشهء خلوتى خراميدم . در ميان ما دو نفر ، سديگر نيروى پرهيز و چهارمين شمشير در نيام ماندهء نكوهشگران بود . مراد زبان مردم گرانجان و بىنصيب از موهبت عشق است
هامش
[ 290 ] ملى : باستاذ
[ 291 ] مر : جوامرد فراش