على جوانمرد [ 277 ] بضيافت دوستى رفته بوذ و بكفايت مهمى از خانه غايب گشته [ 278 ] وقت معاودت و هنگام مراجعت چون بدر سراى رسيذ قفل و بند [ 279 ] شكسته يافت و اغلاق « 130 » و اقياد گشوذه ديذ آهسته درون رفت [ 280 ] چون بميان سراى رسيذ ماهروئى ديذ بر تخت نشسته و بيچارهء دلشكسته به خدمت ايستاذه جوانمرد [ 281 ] با خوذ گفت اين مرد كارافتاذه است و غريب و پندارى جائى نيافته است كى مهمان خويش را آنجا برذ و دستگاه ندارذ و بر شكستن بند اين در و بىاجازت در سراى كسان رفتن او را دليرى عشق داذه است و بىدل مكلف نيست كى ازو بازخواستى روذ . قضيت جوانمردى [ 282 ] و مقتضاى كرم آنست كى خوذ را چاكر او سازم تا از دلارام [ 283 ] خجل نگردذ پس پيش رفت و برسم خدمتكاران نماز برد و بايستاذ . سعيد زبان برگشوذ و از طريق تشديد او را دشنام و فحش [ 284 ] مىگفت [ 285 ] كى چندين زمان رفتى و خذاوندزاذه از نشستن ملول شذ آخر نگوئى كى [ 286 ] ترا چه افتاذ و كذام [ 287 ] واقعه حادث شذ . جوانمرد [ 288 ] گفت اى خواجه گناه از كهتران خيزذ و از مهتران جز عفو و اغماض نيايذ اميذ مىدارم كى عفو فرمائى و مرا برين گناه منكر عقوبت نكنى . پس چست بيرون رفت و از انواع مأكولات و اطعمه شايسته [ 289 ] فراوان حاصل كرد و
شرح
( 130 ) - اغلاق : جمع غلق بفتح اول و دوم - كليدانه و هرچه بدان در را بندند
هامش
[ 277 ] مر : جوامرد
[ 278 ] مر : گشت
[ 279 ] مر : بند و قيد
[ 280 ] ملى : در رفت
[ 281 ] مر : جوامرد
[ 282 ] مر : جوامردى
[ 283 ] مر : ازين دلارام
[ 284 ] ملى : دشنام فحش
[ 285 ] مر : از طريق تهديد و تشديد او را دشنام مىداذ و فحش مىگفت
[ 286 ] مر : بگوى كى
[ 287 ] مر : و چه
[ 288 ] مر : جوامرد
[ 289 ] مر : شاهانه