خذاوندزاذه بر عقب بنده روان شو . وزيرزاذه بر اثر وى قدم گذارد [ 266 ] و مىرفت تا مرحلهى چند بپاى نازك او پيموذه شذ . چون اثر كلال و نشان ملال بر نازنين پيدا شذ و قدم نازك او از رفتن متألم گشت گفت اى سعيد حجره بس دور گرفتهءى مگر از مردم نفرتى دارى و سعيد درين حالت بر در سرائى رسيذه بوذ [ 267 ] در گاهى عالى برآورده و شرفات ايوانرا سر بكيوان رسانيذه بوذ درى محكم بر آن آويخته و بضباب « 123 » و مسامير و حلى بتكلف مزين گردانيذه و باقفال و اقياد گران محكم كرده و بسلاسل و اغلال « 124 » سخت بسته گفت اى ديذه جان بجمال تو روشن و اى خانه دل بچهره همايون تو گلشن . بذات جانبخش خويش تجشم « 125 » فرموذى و بقدم راحتافزاى كى چهره حور خاك آن را زيبذ حركت كردى .
عجز . عذر قدمت بسالها نتوان خواست .
اكنون سراى بنده اينست و غلامان و چاكران در محكم كردهاند و بمهمى رفته و غرض او آن بوذ تا مگر وزيرزاذه باز گردذ و او را الحاح ننمايذ كى جاى لايق نداشت و اسبابى موافق مهيا نبوذ و خجلت و حياء فقر و فاقه مانع لذت وصال و راهزن تمتع ملاقات شذ .
بيت
كأن الغنى و الفقر للمرء فى الورى * ميزان اسباب المحبة و البغض « 126 »
شرح
( 123 ) - ضباب : بكسر اول . آهن و مسمار
( 124 ) - اغلال : جمع غل - طوق آهنين و يوغ در فارسى غلها و زنجيرهائى كه بر گردنبندى اندازند
( 125 ) - تجشم : بر وزن تفعل . رنج و مشقت كشيدن
( 126 ) - گوئى در ميان مردم ، انگيزهء دوستى و دشمنى با آدمى ، دولتمندى و تنگدستى است .
هامش
[ 266 ] ملى : گزارد
[ 267 ] ملى : رسيده آن سراى را درگاهى عالى برآورده بود و شرفات ايوانرا سر بكيوان رسانيذه