الفت [ 255 ] گيرذ و هرگز [ 256 ] هيچكس بر خوبروئى عاشق نشوذ كى نه دل معشوق از وى آگاهى يابذ [ 257 ] و بصحبت او ميل كنذ اما چنانك عادت كوذكانست از توبيخ اهل عصر مىانديشيذ و خجالت از مردم [ 258 ] مانع مواصلت ايشان [ 259 ] مىآمذ . چون از استاذ اجازت يافت فارغ شذ و بيرون آمذ . سعيد مترصد خروج و منتظر رجوع او نشسته بوذ چون نزديك سعيد [ 260 ] رسيذ سلام كرد و بلطفى هرچه تامتر پرسش فرموذ .
سعيد خاك پاى او را به خون ديذه منقش كرد و مدهوش در جمال او مينگريست و مىگفت :
چشمم به تو درمينگرذ و از شاذى * مىمالم چشم و در گمان مىافتم
اين دولت از كجا يافتم و اين اقبال كى به من اقبال كرده است . حيات من بايمائى كى از سر لطف مىفرمائى مستقرست و جان من باشارتى كى از سر عنايت مىكنى پاىدار .
بيت
اشارة منك يكفينى و افصح ما * رد السلام غداة البين بالغنم « 122 »
پس وزيرزاذه گفت از حجره نشان ده تا به روى خويش گلستان گردانم و راه خانه بنماى تا بقد خويش بوستان كنم . سعيد بيچاره هرچه داشت در پاى او ريخته بوذ و زرهاى فراوان در هوس عشق او به خاك [ 261 ] برآميخته در حجره او بوريائى بيش نبوذ كى پشت و پهلوى [ 262 ] او را خسته داشتى تا خواب پيرامن ديذهاش نگردذ . دلارام خوذ را بچنان [ 263 ] جاى ناهموار چگونه بردى و حيا مانع بوذ از آنك احوال چنان كى هست بگويذ [ 264 ] در پيش ايستاذ [ 265 ] و گفت اى خذاوند و
شرح
( 122 ) - در روز جدائى ، اشارتى به چشم از تو مرا بسنده است . و آن براى من ، شيواترين جواب سلام و بهترين غنيمت درشمار آيد
هامش
[ 255 ] ملى : الفت
[ 256 ] مر : كى هرگز
[ 257 ] مر : معشوق از محبت او آگاه گردذ
[ 258 ] مر : خجالت مردم
[ 259 ] مر : او
[ 260 ] مر : او
[ 261 ] مر : با خاك
[ 262 ] مر : بشب پهلوى
[ 263 ] مر : آنچنان
[ 264 ] مر : اظهار كنذ
[ 265 ] ملى : استاذ