پايش مىاندازذ و اين سنگدل بىرحمت سوى وى التفات نمىكنذ و بر وى نمىبخشايذ . استاد بذين سخن از استرداد زر ايمن شذ .
وزيرزاذه را از روى توبيخ و تقريع « 120 » گفت :
بيت
كم ذا التجانف ؟ و الصدود فراق * ا امنت ان يتذمم العشاق « 121 »
بر حسن و جمال تكيه مكن كى آن چون دولت گل ناپايدارست و بدولت و مملكت مغرور مشو كى آن چون ايام جوانى بر جناح ارتحالست و هيچ [ 246 ] كريم و كريمزاذه [ 247 ] پاداش نيكى بذى نكنذ و هيچ عاقل و خردمند دوستان خوذ را بديذه دشمنى نبينذ [ 248 ] . آزاذمردى كى بىسابقه معرفتى [ 249 ] به مجرد نظرى از دور از سر چندين خواسته برخيزذ و چون خاك در پاى تو افشانذ اگر دولت الفت يابذ و مجال مجالست بينذ كى روا دارذ كى انديشه نظرى كنذ كى آن بفساد مفضى باشذ و بزرگان گفتهاند :
عجبت لمن يشترى العبيد بماله و لم يشتر الاحرار بفعاله معنى آنست كى عجب مىدارم و شگفت مىبينم [ 250 ] از كسى كى بمال بنده [ 251 ] توانذ خريذ و بافعال خوب آزاذگانرا [ 252 ] بنده نتوانذ كرد . از خدمت او استنكاف مدار و چون سلام كنذ جواب نيكو كرامت كن و پاداش حقوق او و عوض مالهائى كى در دوستارى [ 253 ] تو تلف كرده است چون بدرم و كرم نمىتوانى كرد بارى بسخن خوش و التفات نظر مىفرماى [ 254 ] . وزيرزاذه بتوبيخ استاذ رام گشت و او خوذ در بند آن بوذ كى با سعيد
شرح
( 120 ) - تقريع : بر وزن تفعيل : سرزنش نمودن و ملامت كردن
( 121 ) - تا كى از دلسوختگان خويش كينهتوزانه دامن كشيدن ؟ هرچند مىدانى ، روىگردانى پيشاهنگ فراق و جدائى است . آيا از عيبجوئى و نفرين عاشقان خود را در امان بينى ؟
هامش
[ 246 ] مر : هرچ
[ 247 ] مر : زاده باشذ
[ 248 ] مر : ننگرد
[ 249 ] ملى : بىمعرفت سابقه
[ 250 ] مر : مىشناسم
[ 251 ] مر : بندگان
[ 252 ] مر : آزادان را
[ 253 ] مر : دوستدارى
[ 254 ] مر : و التفات مىفرماى