و جمال او حظى كامل [ 228 ] مىگيرم [ 229 ] . پس سر صره بگشاذ و درستى چند [ 230 ] در آب انداخت [ 231 ] . مصاحبان وزيرزاذه جمله در آب جستند و زر مىگرفتند [ 232 ] وزيرزاده البته بذان التفات ننموذ و بهيچوجه سوى سعيد ننگريست [ 233 ] بيچاره در ترنم ناله و تسكب « 111 » گريه مىگفت [ 234 ] .
بيت
آفتى منك انه لك منى * الف بد و ليس لى منك بد « 112 »
القصه بطولها زمانى دير توقف نازنين را بر شاطى « * » فرات و ساحل دجله بهزار دينار مغربى صيد كرد . چون زمان وقوف دراز كشيذ وزيرزاده عزم انصراف فرموذ سعيد بيچاره زارزار بناليذ و گفت :
شعر
وقفت فلا ادرى الى اين اذهب * و اى امور بالعزيمة اركب
و لو كان لى قلب لسرت موليا * و لكن بلا قلب الى اين اذهب « 113 »
پس سوى حجره آمذ و آن شب برو از روز قيامت درازتر بوذ و از گور ظالم تاريكتر . چون روز شذ هزار دينار ديگر در
شرح
( 111 ) - تسكب : تسكاب ، ريختن آب و اشك و مانند آن
( 112 ) - همه بلاى من از تست اما چه كنم ؟ ترا در برابر من هزار چاره است و مرا از تو هيچ چاره نيست ( تو صبر از من توانى كرد و من صبر از تو نتوانم )
( 113 ) - حيران در جاى خويش بايستادم . ندانم كجا روم و چون كنم و بر عزم چه كارى پاى در ركاب آرم ؟ و كاش دلى داشتم تا برمىگشتم . اما بىدل كجا توانم رفت
* - شاطى : كرانه رودبار - ساحل و كنار دريا
هامش
[ 228 ] مر : بكمال
[ 229 ] مر : حاصل مىكنم
[ 230 ] مر : و قدرى زر
[ 231 ] مر : ريخت
[ 232 ] مر : و صيد زر مىكردند
[ 233 ] ملى : نمىنگريست
[ 234 ] ملى : بيچاره نرم با خود مىگفت