پس سله پاكيزه كرد و بر جاى خويش نهاذ و در گوشهى نشست و مىنگريست [ 215 ] . حشم مور فوجفوج مىآمذنذ و گروهگروه روى بسله مىنهاذند و بلب آب جمع مىشذنذ [ 216 ] و چون گذر ايشان بر آب متعذر بوذ بعد از نوميذى دخول از سواحل [ 217 ] آب بازمىگشتند و چون برق بر سقف خانه مىآمذند و راست كى بمحاذات سله و موازات خنبره [ 218 ] مىرسيذند خود را از سقف در سله مىافكندند . عطار چون بر آن ارشاد كى معلم تقدير ايشانرا داذه بود واقف شذ ايمان تازه كرد و در دلايل صنع بارى متحير ماند و از اهل خانه عذرها خواست و احوال با ايشان بگفت جمله متعجب بماندند و بر رب العزه كى خلقى را بذان ضعيفى [ 219 ] ذهنى چنين صافى و اهتدائى « 106 » چنين راست دهذ ثنا كردند و اين مثل بذان زذم و اين افسانه بذان آوردم كى دانستن كارهاى مبهم از فوايد خالى نمانذ و در استبحاث « 107 » آن تزايد علم بوذ . رفيق گفت بدان و آگاه باش كى آن ماهروى سلسله موى پسر وزيرست و دلارام خليفه و اگرچه آن سرو جويبار ملاحت نشو و نما در بوستان وزارت يافته است اما تربيت و تنميت « * » او در سراى عزيز خليفه [ 220 ] بوذه است و روزى كى امير المؤمنين او را نبينذ و ساعتى كى نظر مبارك بر طلعت همايون او نيندازذ آن روز از ايام زندگانى نشمرذ و آن ساعت از حساب عمر نينگارذ و گويذ :
شرح
( 106 ) - اهتداء : راه راست يافتن
( 107 ) - استبحاث : تفتيش كردن
* - تنميت : افزايش و باليدگى ( غياث اللغات ) افزون كردن ( انندراج ) تنميه مال و جز آن ، افزايش آن ( اقرب الموارد ) معانى ديگرى دارد كه مناسب با متن نيست و ذكر آنها از حوصله اين مقال خارج است
هامش
[ 215 ] مر : نظاره مىكرد
[ 216 ] مر : و گروهگروه ميرسيدند و بلب آب مىآمذند
[ 217 ] مر : از جمله سواحل
[ 218 ] مر : جزيره
[ 219 ] نحيفى
[ 220 ] مر : خلافت