شذ و سودا در دماغ او اثر كرد و با خدمتكاران سراى و اهل خانه تعذيب و تشديد و زجر و تعريك « 101 » نموذ و گفت مور چگونه بر آب گذر توانذ كرد كى عبور او بر آب متعذرست شما درين معاجين خيانت كردهايد و مورانرا براى نفى تهمت و دفع خيانت خويش در آن انداخته . ايشان بايمان « 102 » غلاظ و شداد سوگندان خوردند و در استبراء خويش از آن خيانت مبالغت نموذند . عطار سله و خنبره پاك كرد و اينبار بنهاذ و نشانى ساخت و علامتى كرد كى امكان برداشتن آن بىمحو شدن علامت و انتفاء « 103 » نشان [ 210 ] متصور نشذى پس بدكان رفت . آن روز ببيع و شرى و خريذ و فروخت بسر برد . روز ديگر چون بفروختن معاجين احتياج افتاذ بيامذ نشان بر جاى بوذ و علامت درست چون سله برداشت انمله « 104 » را از زحمت نمل در سله دخول ممكن نبوذ و ديذه را از كثرت مور در خنبره پرواى ديذن [ 211 ] معجون نيامذ [ 212 ] . عطار متحير بماند و مدهوش گشت و گفت آخر دانستن آن كى اينان درين سله چگونه راه مىيابند و برين آب چگونه [ 213 ] ميگذرند از فايدهى [ 214 ] خالى نمانذ و تجربت و تفكر در همه كارى نيكوست و خذاى را تبارك و تعالى در هر اعجوبهى سرى تعبيه است و در هر حادثهى حكمتى مضمر .
بيت
فى كل حكم حكمة مدفونه * كشرارة غطيتها برماد « 105 »
شرح
( 101 ) - تعريك : بر وزن تفعيل . گوشمال دادن
( 102 ) - ايمان : بفتح اول و سكون دوم جمع يمين . سوگندها
( 103 ) - انتفاء : بالكسر . نيست شدن و دور شدن و يكسو گرديدن ( منتهى الارب )
( 104 ) - انمله : بفتح اول و ضم ميم و فتح لام . بمعنى سرانگشت جمع آن انامل ( بفتح اول و كسر سوم ) مىآيد و در منتخب بكسر ميم و صاحب قاموس گويد كه بهر سه حركت الف و بهر سه حركت ميم درست است
( 105 ) - در هر حكمى حكمتى پنهانست چون شرارهايكه آن را در زير خاكستر پنهان كنى
هامش
[ 210 ] مر : بىمحو علامت و منتفى شذن نشان
[ 211 ] مر : ملاحظت
[ 212 ] ملى : نماند
[ 213 ] مر : بچه حيلت
[ 214 ] مر : فوائد