خوابشان مهنا « 98 » و اين [ 205 ] عطار با موران چنان آشنا شذه بوذ و بجوار ايشان چنان معتاد گشته كى گوئى مگر بر عمل ايشان واقفست و بر لغت ايشان عالم چنانك شاعر گفت :
بيت
و يفهم قول الحكل لو ان ذرة * تساود اخرى لم يفته سوادها « 99 »
اين عطار خنبره « 100 » چند معجون داشت و آن را در سله نهاذه بوذ و از مور محافظت ميكرد . البته بهيچوجه دفع مور از آن معجون نمىتوانست [ 206 ] و راه دخول ايشان از آن سله بر نمىتوانست بست . پس از انديشه بسيار و فكرت فراوان حيلتى انديشيذ [ 207 ] و بر فكرى اطلاع يافت و در ميان خانه حوضى ساخت و آن را پر آب كرد و سله در ميان آب بر سر سنگى نهاذ و از غم مور فارغ شذ و بمعاملت خويش مشغول گشت . روزى دو برين قضيه [ 208 ] بگذشت مشتريان معجون بدر دكان عطار آمذند و مطالبت مبايعت آن كردند عطار به خانه آمذ و سله از آب برگرفت [ 209 ] چون نگاه كرد سله و معجون پر مور يافت ديوانه
شرح
( 98 ) - مهنا : خوش و گوارا . امير معزى گويد ( اى دين پيمبر بجمال تو مزين - وى ملك شهنشه بخصال تو مهنا ) - انندراج
( 99 ) - « فراستى بكمال داشت » و زبان جانوران بىزبان را درمىيافت ، فى المثل اگر دو مور با يكديگر راز مىگفتند ، نجواشان از دسترس فهم وى دور نمىماند
( 100 ) - خنبره : بضم اول و فتح با : ظرفى باشد كوچك كه از سفال سازند و زر و سيم در آن ريزند و اگر بزرگتر باشد حوائج و ريچار در آن كنند ( صحاح الفرس ) خم كوچك ( ناظم الاطباء ) . در خنبره بماند دو دستت براى جوز بگذار جوز و دست برآور ز خنبره ( ناصر خسرو ) . آن خنبره روغن گاو از آن پيرزن بستدم ( اسرار التوحيد ) چون قفل بگشادند و بديدند خنبرهء ديدند هم از آهن چينى ( مجمل التواريخ و القصص ص 510 ) دارودار را طلب كردند تا خنبره ترياق پيش وى آورد ( تاريخ بيهق ص 133 )خنبره نيمه برآرد خروش * ليك چو پر گردد گردد خموش( نظامى ) خنبره آبگينه قرابه ( يادداشت مرحوم دهخدا براى لغتنامه )
هامش
[ 205 ] مر : ميسر و اين
[ 206 ] مر : نمىتوانست كردن
[ 207 ] مر : بر حيلتى واقف شذ
[ 208 ] مر : واقعه
[ 209 ] مر : سله از ميان آب برگرفت