دلبر آنگه خوش [ 189 ] بوذ و شربت معاشرت دلدار آنگه گواران باشذ كى ديگرى را در مناجات اسرار ايشان مجال مداخلت نباشذ و بر ملاقات احوال ايشان امكان وقوف ميسر نگردذ .
بيت
خورشيذ نخواهم كى برآيذ با تو * تنها آئى سايه نيايذ با تو [ 190 ]
چون زمانى برآمذ و لحظهء بگذشت بحرى چون آفتاب رخشان سر از دريا برزد و چون ياقوت درفشان از درج آب برآمذ . قد و بالائى چون سرو از آب رسته [ 191 ] و رخساره و عارضى چون آب و آتش بهم پيوسته .
بيت
و ضمن خدها جمرا و غمرا * و كان الجمع بينهما عجابا « 93 »
مرزبانزاذه در پرتو جمال رخسار معشوق چون حربا « 94 » در فروغ آفتاب حيران مانده و بحسن مشاهدت او چنان مشعوف شذه [ 192 ] كى به كلى خوذ را فراموش كرد و عشق آنگه خالص گردذ و سودا آنگه محقق شوذ كى نفس از صورت خوذى بيرون آيذ و به كلى او را گردذ [ 193 ] و او را بينذ .
شعر
انا من اهوى و من اهوى انا * نحن روحان حللنا بدنا
فاذا ابصرتنى ابصرته * و اذا ابصرته ابصرتنا « 95 » [ 194 ]
شرح
( 93 ) - چهرهاش آتش و آب بهم آميخته بود و حال آنكه آميختگى اين دو از شگفتيهاست
( 94 ) - حربا : بالكسر . جانورى است كه هميشه روى بآفتاب ميدارد و متلون مىشود بانواع الوان از شعاع آفتاب ( انندراج )
( 95 ) - من آنم كه با او عشق مىورزم و آنكه با او نرد عشق مىبازد ؛ منم ( از يكديگر جدا نيستيم ) . ما دو جانيم ، در يك پيكر فرود آمده . چون مرا بينى او را نيز ديدهاى و چون وى را نگاه كنى ، بىگمان ما هر دو را نظاره كردهاى
هامش
[ 189 ] مر : انگه مسوغ ( مسوغ : با تشديد واو . جايز شده روا - گوارا شده - گواريده )
[ 190 ] مر : تنها باشى سايه نباشذ با تو
[ 191 ] مر : بررسته
[ 192 ] مر : شذ
[ 193 ] مر : و به كلى او را بيند و او را گردذ
[ 194 ] ملى : كان انا ( در نسخه مر اين بيت نيامده است )