يا زنده گشت باز سليمان پادشاه * تو چون پرى ز پيش سليمان گريختى
مرزبانزاذه بهزار دل [ 180 ] عاشق ديذار او [ 181 ] گشت و بهزار جان جوياى وصال او شذ نه او را از تلاطم امواج در دريا [ 182 ] دخول ممكن و نه بحرى را بر خشكى از آب [ 183 ] خروج ميسر . بحرى بديذه تعجب در شكل او نگران و او به چشم عشق در حسن بحرى حيران . چون مرزبانزاذه را وقوف بر ساحل و بحرى را اقامت بر سطح آب از حد اعتدال تجاوز كرد و بدرجه ملال رسيذ بحرى بمراجعت باقعر تعجيل [ 184 ] نموذ و مرزبان - زاذه بمعاودت با شهر مبادرت جست و همهشب چون بيماران ديذه در آسمان گذاشته تا روى روز كى بينذ و دست بر سينهزنان تا بساحل كى رسذ چون شهسوار [ 185 ] سپهر تيغزنان از ميدان مشرق طالع شذ [ 186 ] و غزاله « 92 » فلك خرامان بافق آسمان برآمذ .
بيت
چو برداشت پرده ز پيش آفتاب * سپيده برآمذ بپالوذ [ 187 ] خواب
مرزبانزاذه برخاست و بىحشم و خدم و خواص و مقربان بر ساحل دريا رفت و تنها روى از جهت آن [ 188 ] اختيار كرد كى زيارت معشوق زحمت اغيار برنتابد و لذت مشاهده جمال
شرح
( 92 ) - غزاله : بالفتح : آفتاب بدان جهت چون شعاع خود دراز كشد گوئى ميريسد يا آفتاب وقتى كه طلوع كند يا بلند گردد ( انندراج ) غزاله فلك . كنايه از آفتاب جهانتاب است ( انندراج )
هامش
[ 180 ] مر : مرزبانزاده پس از تأمل فراوان در قد و بالا و عارض و رخسار او بهزار دل
[ 181 ] مر : عاشق او
[ 182 ] مر : در مواطن دريا
[ 183 ] مر : بحرى را بر اماكن خشكى از مجارى آب
[ 184 ] مر : استعجال
[ 185 ] مر : سير سوار
[ 186 ] مر : گشت
[ 187 ] مر : بيالوذ
[ 188 ] مر : از آن جهت