ديذه روان كرد و با خود [ 158 ] مىگفت كاشكى تموج درياى دو ديذه مانع نيامذى تا من نيز درين جوى با زورق او سباحت كردمى . اما با دو دريا در جوئى سباحت متعذر بوذ و با دو جوى در زورقى نشستن [ 159 ] نامتصور .
شعر
تموج بحرا مقلتى لحبه * فقلت له احملنى فمر و قالا
اتطلب فى نهرى لبحريك معبرا * و بحران فى نهر يكون محالا « 74 »
چون نشاط سباحت باتمام رسيذ و عمل عوم « 75 » بانجام پيوست آن آشناور بيگانهوار بعاشق برگذشت و سوى كاشانه خراميذ سعيد با دلى هزار بار پريشانتر از كار [ 160 ] مستان و با چشمى هزار بار ريزانتر از سحاب نيسان بحجره بازآمذ . دوستى داشت موافق از اهل بغداذ روزى استبحاث « 76 » حال كودك ميكرد .
رفيق مشفق و دوست مخلص بامارات هملان « 77 » اشك و علامات خفقان دل بجاى آورد كى كار از دست رفته است و جان در پاى اوفتاذه .
بيت
كتم سر غداة بين محال * كيف يخفى و للدموع السجام « 78 »
شرح
( 74 ) - از عشق آن يار دو درياى ديدگانم در تلاطم آمد . « ببيچارگى » گفتمش :
ياريم ده و مرا با خود ببر . « بيگانهوار » رفت و همى گفت : مىخواهى در جوئى خرد ، دو درياى تو را گذرى بود و بىگمان دو دريا هرگز در جوئى نگنجد
( 75 ) - عوم : بالفتح . شنا كردن در آب و رفتن كشتى و راندن آن ( انندراج )
( 76 ) - استبحاث : تفتيش كردن . استبحث عنه استبحاثا - كاويده و تفتيش كرد از وى ( ناظم الاطباء )
( 77 ) - هملان : محركه روان گرديدن اشك چشم و پيوسته باريدن باران ( ناظم الاطباء )
( 78 ) - در بامدادان جدائى از يار ، هرگز نميتوان راز عشق را پنهان كرد .
وقتى اشك درد از چشمهاى عاشق جارى است چگونه وى را توان نهان داشتن راز خويش دست دهد ؟
هامش
[ 158 ] مر : روان كرد تا سباحت دلارام مسوغتر و گوارانتر باشذ و با خوذ
[ 159 ] مر : زورقى دخول
[ 160 ] مر : حال