تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
جانش بواعث سودا را استقبال قبول [ 155 ] نموذ گفت اى دل مبتلا گشتى و اى نفس فريفته [ 156 ] شذى . شعر
غررت فما فى ماء دجلة مشرع * لصاد و لا فى زيفها متزود نصيبك حظ العين منه و نفحة * مع الصبح فى اغصانها يتردد « 71 »
دلش بر ديذه تجنى « 72 » مىنهاذ كى نظر از تو صادر شذ . ديذه با دل ميگفت سلطان توئى و از پنج خادم كى ظاهرا ملازم درگاه تواند يكى منم تا تو نفرمائى من مطالبت نكنم . جان گفت خاموش باشيذ كى در اين راه برى و متهم يكسانند و درين شيوه صاحب جرم و بىگناه [ 157 ] يكرنگ . شعر
كم قال قلبى لعينى انت موبقتى * فقالت العين منك الظلم و الجنف ارسلتنى رايدا و الارض مسبعة * و عدت تجحد من خوف و اعترف فقلت كفا غرام الحب مغرمة * كان البرىء سواء فيه و النطف « 73 »
سعيد از سوداى عشق او بر ساحل دجله نيل و جيحون از دو
شرح
( 71 ) - بيهوده دانهء اميد در دل كاشتى ، آب دجله لب تشنه را آبشخورى نيست و در كرانه‌هايش توشه‌اى نصيب نگردد . بهرهء تو از آن تنها ديدنى و بادى خوش‌نسيم است كه هر صبحگاه از ميان شاخساران « نخلستانها » مىوزد ( 72 ) - تجنى : بنون مشدد مكسور . گناه بر كسى بستن ( انندراج ) ( 73 ) - بارها ، دل من ديده را گفت : تو مرا به خاك هلاك نشانيدى . وليك ديده گفتش ، ستم و بيراهى تراست . تو مرا به پيشاهنگى خويش به سرزمين سراسر خوف درندگان فرستادى و خود از ترس در گوشهء عافيت بانكار نشستى . اما من با همهء سختيها عشق را گردن مىنهم . من در ميانه گفتم : بس كنيد ، در شيفتگى عشق ، مردم پاكدامن و آلوده بيكسان گرفتار آيند و هيچكس را از آن گريز و گزير نيست
هامش
[ 155 ] مر : تقبل [ 156 ] مر : مغرور [ 157 ] مر : مجرم و مبرى