بروذ و بناكام بگذارذ .
اين الذى ملك الدنيا و ضن بها * مضى و ما حمل الدنيا على كتفه « 57 »
اما آنكس كى عاقل و حازم باشذ و كريم النفس و صائب - الفكر بود ، توانذ كرد كى پيش از وصول او به مقصد و مآب و مرجع و مآل آن را فرستاذه باشذ و بانفاق آن در راه رضاى [ 141 ] خذاى ذخيرهء هنى از رحمت و رضوان و وسيلتى سنى از مرحمت و غفران اندوخته . پس دست بذل و احسان [ 142 ] بذان مال [ 143 ] دراز كرد و بدعوتهاى گران و ضيافتهاى بزرگ و تفقد صوفيان [ 144 ] و عالمان [ 145 ] و تعهد اصحاب مسكنت و ارباب حاجت چهار دانگ از آن مال تلف كرد . كوتاه ديدگان روزگار و ناقص بصيرتان عهد چنانك عادت ايشان باشذ [ 146 ] كى حريص را بر جمع و ادخار « 58 » مال [ 147 ] عاقل و خردمند و صاحبرأى گويند و كريم را كى زخرف « 59 » و زبرج « 60 » دنيا در چشم او وقعى ندارذ و منافع و احسان او بدوست و دشمن برسذ متلف و مبذر و ديوانه و مسرف خوانند زبان تعيير « 61 » و توبيخ در وى گشوذند كى سعيد عمل اشقيا بر دست گرفته است و پاى بر راه اسراف و تبذير نهاذه و مالى كى پذر او برنج دل و مشقت نفس حاصل كرد او بهواى نفس و مراد دل به آسانى بباذ مىدهذ
شرح
( 57 ) - كجاست ، آنكه بر دنيا و مال دنيا دست يافت و بدان جز بخيلى و تنگچشمى از خويش ظاهر نكرد ؟ ! بناگاه رهسپر ديار آخرت گشت و جهان بگذاشت و جز بار پشيمانى بدوش نكشيد ( در مصرع دوم كتفيه يعنى مثناى مضاف از نظر وزن مناسبترست )
( 58 ) - ادخار : انبار كردن - پسانداز كردن : نهان كردن چيزى ( لغتنامه )
( 59 ) - زخرف : بضم اول . زر و ابدار از هر چيز ( فرهنگ نفيسى )
( 60 ) - زبرج : بكسر اول و ثالث . زر و زينت و آرايش از جواهر و قماش ( انندراج )
( 61 ) - تعيير : براء مهمله بر وزن تفعيل . عيبناك ساختن كار كسى و سرزنش كردن ( نقل باختصار از انندراج )
هامش
[ 141 ] ملى : آن رضاى
[ 142 ] مر : اعطا
[ 143 ] مر : اموال
[ 144 ] مر : متصوفه
[ 145 ] مر : علما
[ 146 ] مر : است
[ 147 ] مر : زخارف فانى و ملاهى دنيا