حجاب ديذه مردم و وقايهء « 263 » جان خويش [ 322 ] ساخت و راه [ 323 ] گريز در پيش گرفت . بامداذ چون خبر بفرخ رسيذ بدار الملك پذر آمذ و فوجفوج لشكر و گروهگروه حشم بر عقب فرهاذ مى - فرستاذ [ 324 ] تا بهر طرف كى ميرفت و بهر موضع كى روى مىنهاذ چون قضاء مبرم و بلاء [ 325 ] ناگاه بر سرش مىآمذند و چون تنها و مجرد بماند و در اقطار « 264 » و انحاء « 265 » بلاد و اكناف « 266 » و ارجاء ديار از ظلم متواتر و ستم متتابع امكان [ 326 ] آن نگذاشته بوذ كى شبى در مرحلهءى مقام توانذ ساخت و روزى در منزلى آسايش [ 327 ] توانذ گرفت و در كشاكش انهزام و گيراگير انزعاج « 267 » سپهر آينه رنگ آينه اين معنى برابر روى او مى - داشت و گردش ايام صورت اين حقيقت بر لوح دل او مىنگاشت .
شعر
لا تظلمن اذا ما كنت مقتدرا * فالظلم آخره ياتيك بالندم
نامت جفونك و المظلوم منتبه * يدعو عليك و عين الله لم ينم « 268 »
پس صواب چنان ديذ كى بر دريا عبره « 269 » كنذ و خوذ را بكشور
شرح
( 263 ) - وقايه : ككتابه . معجر زنان و هرچه بدان چيزى را نگاه دارند و نگهداشتن و پناه چيزى و مقواى كتاب ( انندراج )
( 264 ) - اقطار : بالفتح جمع قطر بالضم كرانه ( انندراج )
( 265 ) - انحاء : جمع نحو است بالفتح كه بمعنى راه و سوى باشد ( انندراج )
( 266 ) - اكناف : بمعنى اطراف و كنارها و بمعنى پناه و اين جمع كنف است كه بمعنى پناه و كناره و طرف باشد
( 267 ) - انزعاج - بكسر اول و ثالث . بىآرام و از جاى بركنديده شدن ( انندراج )
( 268 ) - چون از نعمت قدرت بهره يافتى ، از ستم بپرهيز . چه پايان ستمگرى پشيمانى است . تو در بستر ناز خفتهاى اما ستمديده بيدار است . به درگاه پروردگار بر تو نفرين كند و هرگز خواب بر چشمهاى خداوند راه ندارد
( 269 ) - عبره : عبور ( غياث اللغات ) هم با آنقدر لشكريان بر دريا عبره كرد و جزائر از ايشان بستد ( فارسنامه ابن البلخى صفحه 68 )
و آن مرد داعى را در شب بر چارپائى نشاندند و بردند تا از آب فرات عبره كرد ( فارسنامه ابن البلخى صفحه 119 )
چون به جيحون عبره كرد ( راحة الصدور )
هامش
[ 322 ] مر : بدرقه جان خود
[ 323 ] مر : و از شهر بيرون آمد و راه
[ 324 ] ملى : فرهاد فرستاذ
[ 325 ] مر : باذ
[ 326 ] مر : اكناف و اطراف آن حوالى امكان
[ 327 ] مر : آسايشى