جز استخوان چيزى نمانذ و با وى مقاومت صواب نيست . حالى را با ذى در بوق بايذ دميذ تا مردم آگاه شوند و بر سر اين شوم تاختن آرند و كار وى چنانك بايذ بپردازند پس دهن بوق سوى گوش گرگ كرد و بچندانك [ 314 ] اقتضاء قوت و طاقت دم او بوذ باذ در بوق دميذ گرگ هرگز صوتى بذان عظيمى نشنيذه بوذ و آوازى بذان هايلى [ 315 ] بر گوش او گذر نكرده پنداشت كى مگر صور اسرافيلست قيامت به چشم سر مشاهده كرد و از هيبت آن خوذ را بر در و ديوار مىزذ . غازيان آواز بوق شنيذند گفتند عجز :
چيزيست هر اينه درين زير گليم
از ديه بيرون دويذند [ 316 ] و در مسجد رفتند و گرگ را با جلال و اعزاز تمام به مالك [ 317 ] دوزخ سپردند و اين مثل لايق حال فرهاذ است و عاقبت وى از شومى ظلم و فساد همچنان [ 318 ] خواهذ بوذن [ 319 ] كى عاقبت آن گرگ . پس چون لشكر روى بفرخ نهاذ و هر روز فوجى گران و حشمى انبوه بوى مىپيوست فرهاذ از هجوم تاختن مستشعر شذ و اعتماد او از آن بقايا كى با او [ 320 ] مانده بودند برخاست [ 321 ] . استار « 262 » شب تار را
شرح
( 262 ) - استار : بالفتح پردها كه جمع ستر بالكسر است . ( انندراج )
هامش
[ 314 ] مر : چندانك
[ 315 ] مر : منكرى
[ 316 ] مر : آمذند
[ 317 ] مر : تمام بيرون آوردند و به مالك
[ 318 ] مر : فساد تعدى همچنان
[ 319 ] مر : بوذ
[ 320 ] مر : وى
[ 321 ] مر : بنماند