تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
و مسجدى آنجا بنا كرده بوذند [ 309 ] غازيان بر عادتى كى ايشانرا معهود بوذ و رسمى متعارف از براى اكتساب قوت و اقتناء « 258 » طعمه در محلات ديه پراكنده شذند و پيرمردى را در مسجد براى محافظت رخت بگذاشتند [ 310 ] و با ايشان اسبى بوذ كى اگر بانگ بر وى زذندى از قله بيستون در كله « 259 » هامون جستى و اگر تازيانه بوى نموذندى از گوشهء صحرا بر قبه خضرا رفتى بيت
لو قيل ثب و ثبير معترض له * ليتم حضرك ما ثناه ثبير « 260 »
عنان اسب در حلقه در مسجد بسته بوذ [ 311 ] گرگ از صحرا برآمذ و با خوذ حقيقت كرد كى گوسفندان در مسجدند و ايشان را جز اسب نگهبانى نيست [ 312 ] ناگاه باسب برگذشت و در مسجد دويذ اسب از هول دررميذ و چون عنان كشيذه شذ در مسجد فراز آمذ پيرمرد و گرگ در مسجد بماندند [ 313 ] و جز در آن را مدخلى و مخرجى نبوذ . مرد با خوذ گفت مردم پراكنده‌اند و اين مرد ريگ « 261 » گرسنه اگر قصد من كنذ تا مردم رسيذن از من
شرح
( 258 ) - اقتناء : بالكسر . سرمايه گرفتن و كسب كردن و گرفتن چيزى و نگاهداشتن آن براى خوردن و براى تجارت فراهم آوردن و ذخيره ( انندراج ) ( 259 ) - كله : بالكسر و تشديد خيمه و پارچه تنك و رقيق و نازك مثال كتان و امثال آن‌كه به جهت دفع مگس و پشه بسازند و به پشه‌خانه معروف است و به عربى پرده تنك و هر پرده كه مثل خانه بسازند . شيخ سعدى شيرازى گفته :( تو كى بشنوى ناله دادخواه * بكيوان زده كله بارگاه )( 260 ) - اگر بگويندش . براى وصول به درگاه تو - جستن گيرد ، هرچند كوه‌هاى ثبير در راهش بود . آن كوهها از مقصود بازش ندارد و توفيق آستان‌بوسى تو با وى رفيق گردد ( 261 ) - مردريگ : صورت ديگرى از مرده‌ريگ ، چيزهاى زبون و سقط و كم‌بها ( لغت‌نامه ) ناچيز . فرومايه وامانده ( انجمن‌آرا ) - دشنام‌گونهء با مفهومى نزديك به بىصاحب ، مانده وامانده : زشت ، منفور ، مكروه ، ( يادداشت مرحوم دهخدا )مانده چون پاى مرده اندر ريگ * آن سر مرده ريگش اندر ديگ( سنائى )به خدمت آمدم دى بامدادان * نبودى در وثاق مرده ريگت( كمال اسمعيل )كان تف خورشيد شهوت برزند * وان خفاش مرده‌ريگت پر زند( مولوى )تير قهر خويش بر پرش زنم * پر و بال مرده‌ريگش بشكنم( مولوى )براى باده دهد دين بباد چتوان كرد * كه زندگانى اين مرده‌ريگ باطرب است( خاقانى )
هامش
[ 309 ] مر : آب خوش و مسجدى بنا كرده [ 310 ] مر : بنشاندند [ 311 ] مر : بستند [ 312 ] مر : و جز اسب ايشانرا حافظى و حارسى نيست [ 313 ] مر : ناگاه و نابيوسان در مسجد جست اسب متنفر شذ عنان بازكشيذ در محكم فروكوفت پيرمرد و گرگ در مسجد بماندند .