تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
او مىتوان ديذ ، يكى بوذ . شاه از زاذن فرزند و گرفتن صيد فال فرخ گرفت كه بمستقر « 224 » ملك و موضع تخت خويش بازرسذ و بر مملكت خويش كامكار شوذ [ 256 ] پس فرموذ تا ماهى را بريان كنند و بر سر خوان شاهى آرند . چون مطبخى سر كارد بمخزن سينه ماهى رسانيذ [ 257 ] و شكم او چون سينه منازعان ملك شاه بشكافت [ 258 ] آن انگشترى كى در ايام ولادت فرهاذ در دريا افتاده بوذ از [ 259 ] شكم ماهى بيرون آمذ شاه را حقيقت شذ كى آن دولت كى اعراض كرده بوذ روى نموذ [ 260 ] و آن اقبال كى مفارقت جسته بوذ معاودت كرد و روز تاريك بغره « 225 » همايون اين مولود روشن شذ و شب محنت از چهره اين فرخ‌طالع بصبح دولت و سحر سعادت رسيد [ 261 ] . شعر
و ضحت دياجير الخطوب بقانت * تهدى بغرته الركاب الضلل باعز وضاح الجبين ممجد * تخشى اشارته الخميس الجحفل « 226 »
شرح
( 224 ) - مستقر : قرارگاه ( 225 ) - غره : بالضم و تشديد راء : سپيدى پيشانى اسب بزرگتر از درم و سيد قوم و بهتر از هر چيز و اول روز ماه را كه غره گويند بر وجه استعاره از بياض پيشانى مأخوذ است ( انندراج ) ( 226 ) - تيرگى شب پرهيبت - بر نمازگزار چشم‌انتظار - جاى خويش را به روشنى پرشكوه سحرگاهان داد . آن روشنى كه كاروانيان گمگشته ، بدان راه خويش بيابند . سپيدهء صبح گوئى سردارى پرغرور است در پيش لشكريانى ، نگران از فرمان قضا صولت وى و ترسان از اشارت سردار خويش ( سپيدهء صبح را به سردارى فاتح و تاريكى شب را به لشكرى منهزم تشبيه كرده است )
هامش
[ 256 ] مر : صيد تفال و تيمن كرد كى ملك رفته بازيابد و بمستقر و مستودع سرير خوذ بازرسذ [ 257 ] مر : بريان كنند و نائره شجاعت را بدان تسكين سازند چون سر كارد بمخزن سينه ماهى رسيذ [ 258 ] مر : شكافته شذ [ 259 ] مر : افتاد از [ 260 ] مر : اقبال نموذ [ 261 ] مر : بصبح دولت رسيذ