و شدت غضب و سختى خشم او [ 225 ] امكان جواب نمىداذ .
بيرون آمذ و روى در صحرا نهاذ و با خود گفت بر ساحل دريا روم و اگر از غواصان مثل آن گوهر خريذن بهرچه در تحت تصرف منست ممكن گردذ مبذول دارم پس بساحل [ 226 ] درياى فارس مدتى سر و پاى [ 227 ] برهنه مىگرديذ . روزى بحرئى از قعر دريا آهنگ سطح آب كرد چون بر بالا آمذ آدميى ديذ بر ساحل دريا كى بنظرى [ 228 ] هرچ كاملتر در آب مىنگريست و بهمتى هرچ شاملتر در دريا نظر [ 229 ] ميكرد بحرى نزديك او رفت و گفت اى آدمىزاذه [ 230 ] بر ساحل اين درياچه گم كردهء و از مجاوران اين بحر چه مىجوئى . وزير گفت گوهرى شبتاب از خزينه پاذشاه ما گم گشته است آمذم تا آب اين دريا خشك كنم و مثل آن گوهر [ 231 ] بدست آرم و بخزينه رسانم بحرى گفت از خذاى نترسى كى آبى كى تعيش چندين هزار جانور ازوست و ماده حيات [ 232 ] صد هزار خلايقست خشگ گردانى . باش تا من جوهرى كى در قيمت به از آن باشذ به تو آرم [ 233 ] و گوهرى كى ببسيارى از ان زيباتر بوذ به تو سپارم [ 234 ] و اين آب را تعرض مرسان . پس [ 235 ] بقعر فرورفت و گوهرى برآورد كى نظر وزير از غايت فروغ آن بر وى محيط نمىشذ و از شعاع تابش در تصرف قوه [ 236 ] باصره نمىآمذ وزير گفت .
بيت
ترا چنانك توئى ديذه درنمىيابذ * بصر ز نور تو بر تو ظفر نمىيابذ
پس نزديك ساحل آمذ و بر دست وزير نهاذ وزير چون جوهر در قبض آورد و گوهر از بحرى بستذ بخنديذ [ 237 ] و تبسمى
هامش
[ 225 ] مر : و فوران غيظ او
[ 226 ] مر : بر ساحل
[ 227 ] مر : مدتى پاى
[ 228 ] مر : منظرى
[ 229 ] مر : نظاره
[ 230 ] مر : زاذ
[ 231 ] مر : جوهرى مثل آن
[ 232 ] ملى : حيوة
[ 233 ] مر : جوهرى در تقويم تضعيف آن به تو آرم
[ 234 ] مر : و گوهرى در وزن اضعاف آن به تو سپارم
[ 235 ] مر : مرسان و بازگرد پس
[ 236 ] مر : قوت
[ 237 ] مر : خنده بزد