از آن هيكلى دميم « 116 » كرده و از ظلم محض و جور صرف جانى درو [ 138 ] دميذه .
بيت
بخل و اعجاب و لوم معا * احسنت يا جامع فهرست « 117 »
شاه آن روز كى اين دژخيم بچه در [ 139 ] وجود آمذ بر بام قصر ايستاذه بوذ و در آب دريا تماشا ميكرد و انگشترئى نگين آن لعل شبافروز و بهاى [ 140 ] آن خراج كشورى بوذ از انگشت بيرون كرده بوذ و مهر بر درجى « 118 » مىنهاذ . [ 141 ] چون مبشر ولادت او شاه را تهنيت كرد مقارن بشارت او انگشترى از دست شاه به آب دريا افتاذ شاه دژم گشت و گفت زوال ملك من بدست اين ديوزاذست خداى تعالى شر او كفايت كناذ . پس انديشهكنان سوى پرده آمذ و درون رفت چون [ 142 ] چشمش بر چهره پسر افتاذ صورتى ديذ از ظلمات ظلم سرشته و از خباثت جهنم جانى بر وى [ 143 ] دميذه با خوذ گفت چون اركان دولت و اعيان حضرت « 119 » باسم تهنيت بيايند و برسم معهود و عادت مألوف پرسش كنند .
بيت
چه گويم كى اين بچهء ديو چيست * پلنگ دورنگست يا بربريست
ماذر او را نام فرهاذ كرد و پذر تا او در وجود آمذ بر بستر
شرح
( 116 ) - دميم : حقير و زشترو . دمام بالكسر جمع ( انندراج )
( 117 ) - اى گردآرندهء ديباچه و كتاب . تنگچشمى و خودبينى و پستى را بسى نيك در يكجا بهم جمع آوردهاى « اينهمه بدى را در يك نفر پديد آوردهاى »
( 118 ) - درج : با فتح . كاغذ و طومار و نبشته ( نفيسى )
( 119 ) - حضرت : درگاه و حضور و نزديكى
هامش
[ 138 ] مر : در وى
[ 139 ] مر : دژخيم در
[ 140 ] مر : كى بهاى
[ 141 ] مر : كرده و مهر بر درجى نهاذ
[ 142 ] مر : رفت دايگان كودك را بر كنار پيش شاه آوردند چون
[ 143 ] مر : در قالب وى