خرس بورود او اهتزاز نموذ و بقدوم او ابتهاج فزوذ و از سر بشاشت و نشاط گفت بيت
خه مرحبا و اهلا آخر تو خوذ كجائى * احوال ما نپرسى نزديك ما نيائى
زيرك گفت من رئيس بوزنگان اين بيشهام و انواع رفاهت و خصب و اصناف كامرانى و نزهتى [ 124 ] كى ما را بفواكه و ثمار و انهار و اشجار آن حاصلست خوذ شما را معلوم باشذ دوش مرا با منكوحه خويش مخاصمتى ظاهر شذ و مجادلتى حاصل آمذ [ 125 ] و كار بطلاق رسيذ و حال باطلاق انجاميذ و او را اقربا [ 126 ] و موالى بسيارست و خويش و پيوند بىشمار . آمذم تا بولاء تو معتصم شوم و بشعار داماذى تو مستظهر گردم و مرا بفرزندى قبول كنى و دخترى از كرايم استار تو به من [ 127 ] دهى تا به استظهار و اعتضاد تو بمملكت خويش بازگردم و بانتفاع آن استبداد نمايم . خرس را همه عمر تمنا آن بوذ كى بچه دستآويز پاى در ارجاء آن بيشه نهذ و بكدام وسيلت بر نعيم آن حريم دست يابذ [ 128 ] بوزنه را بداماذى قبول كرد و دخترى بوى داذ و چون ليلة الزفاف درگذشت زنرا دست گرفت و ببيشه آورد و از وى باردار شذ و پسرى ناخوش ديدار مكروهرخسار از وى در وجود آمذ چون خرس حيلتجوى و چون بوزنه ترشروى و چون پلنگ متكبر و چون روباه محتال
بيت
و هو عبوس كالفهد مجتمع * يكاد من خزوانه يثب « 109 »
شرح
( 109 ) - همچون يوزپلنگى درشتخوى آمادهء ستيز بود . پندارى از تيزى خشم مىخواست برجهد و يورش آرد « كلمهء مجتمع براى نشان دادن صورت ظاهرى اندام پيش از حمله آمده است »
هامش
[ 124 ] مر : نزهت
[ 125 ] مر : مشاجرتى واقع گشت
[ 126 ] مر : قرابات
[ 127 ] مر : تو بزنى به من
[ 128 ] مر : عثور يابد