ناصيه ميمونه [ 108 ] بر زيرك بغايت ميمون بوذ و رياست او بر آن جماعت بواسطهء عقل او روزافزون . [ 109 ] شبى خلوت ساخته بوذند و چنانك عادت زناشوهريست به مباشرت و معاشرت مشغول شذه و بملاطفت و محاورت يكديگر مستأنس گشته [ 110 ] در اثناء مفاوضت زيرك گفت اى ميمونه ميمون روزگار آنكس راست كى او را عقبى صالح و فرزندى شايسته خذاى تعالى روزى كرده است چه حاصل تزويج استبقاى [ 111 ] اصل و ثمره مناكحت استيفاى [ 112 ] نسلست و عبارت صاحب شرع اعظم بر مصداق اين معنى شاهدى عدلست و گواهى راست آنجا كى ميفرمايذ تناكحوا تكثروا فانى اباهى بكم الامم يوم القيامة و لو بالسقط .
معنى آنست كى در انكاح « 104 » و تزويج [ 113 ] رغبت كنيذ و بزن خواستن [ 114 ] كوشش نمائيذ كى من روز قيامت ببسيارى [ 115 ] امت بر ديگر پيغامبران تفاخر كنم [ 116 ] و اگر خود امت من كسانى باشند كى از شكم ماذر افتاذه باشند و حيات نايافته [ 117 ] اكنون چون خداى تعالى مرا از تو فرزندى روزى نكرده است ميخواهم كى اجازت دهى تا ديگرى را در نكاح آرم و عقد مواصلت و مصاهرت مقصور نيست بر يك زن و شرع مقدس چهار زن در يك عقد جايز ميدارذ و به چهار گوهر در يك عقد رضا ميدهذ و اگر بتقدير هزار بوذندى تو بانوى همه بوذى و جمله كنيزكان و پرستندگان تو [ 118 ] . ميمونه را آتش حميت آب گرم از ديذه فروچكانيذ و در ميان خاك نشست و باذ سرد
شرح
( 104 ) - انكاح : شوهر دادن زن . انكح المراة انكاحا
هامش
[ 108 ] ملى : ميمون
[ 109 ] از كلمه ناصيه . . تا . . روزافزون در نسخه ملى و ملك نيامده است
[ 110 ] مر : گشت
[ 111 ] ملى مر : استبقاء
[ 112 ] مر . ملى : استيفاء
[ 113 ] مر : تناكح و تزاوج
[ 114 ] مر : و در تباعل و تصاهر
[ 115 ] مر : بكثرت
[ 116 ] مر : مباهات كنم و مفاخرت نمايم
[ 117 ] مر : كسانى باشند كى ايشانرا ماذر و پذر ظاهر نبوذ و از عجز و بىتوشكى بر سر راهها و در مسجدها فروگذاشته باشند
[ 118 ] مر : تو بوذنذى