شعر
خاك حلاج « 59 » گر ز معنى ناب * الله الله پديذ كرد بر آب
گر بريزند خون آن ناپاك * ابله ابله رقم پذيرذ خاك
و در عهد ايشان پيغمبرى بوذ كى خلق را بخذاى خواندى و راه راست و جادهء نجات حق بگمراهان قوم نموذى معبود مطلق و پاذشاه به حق بذان پيغمبر وحى كرد كى از عمر اين ملك عادل سه سال باقيست و از عمر ظالم سى سال آن پيغمبر هر دو رعيت را ازين حال اخبار كرد و ازين معنى اعلام نموذ رعيت عادل جزع « 60 » و زارى كردند و انديشناك شذند كى ملك به ظالم افتذ و ايشان در اقياد « 61 » و اغلال جور و ستم گرفتار گردند و رعيت ظالم همچنين متحير و اندوهگين و مستوحش گشتند كى تا [ 61 ] سى سال ديگر اين ناپاك بمقارع « 62 » قهر جان از قالب ما بيرون كشذ و بمشارب « 63 » ظلم خون ما چون زلال بياشامذ هر دو رعيت جمله شذند و اطفال را از امهات جذا كردند [ 62 ] و به ترك غذا و طعام بگفتند [ 63 ] و روى در صحرا و كوه نهاذند و مىگريستند و زارى مىكردند و تضرع و ابتهال « 64 » مينموذند و بآه حسرت آينهء ماه سياه ميكردند و بدعا و زارى از خداى تعالى ميخواستند [ 64 ] تا ايشانرا بسعادت اميرى [ 65 ] عادل متمتع گردانذ و شقاوت ظلم ظالم ازيشان زائل
شرح
( 59 ) - حلاج - بالفتح و تشديد لام و جيم - لقب حسين بن منصور كه انا الحق گفته بود ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 60 ) - جزع - ناشكيبائى - بفتحتين - ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 61 ) - اقياد - جمع قيد - مأخوذ از تازى منگنه و بند و حبس و گرفتارى و ضبط و منع و ممانعت و پاىبند و دستبند و زنجير پاى و آنچه بدان دست و پاى انسان و يا حيوان را ببندند و بند كنند . ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 62 ) - مقارع - جمع مقرعه - تازيانه و كوبه ( فرهنگ نفيسى ) .
( 63 ) - مشارب - جمع مشربه : كوزه آب و آنچه بدان آب خورند ( فرهنگ نفيسى ) .
( 64 ) - ابتهال : زارى كردن .
هامش
[ 61 ] - ملى : كتا
[ 62 ] - مر : بريدند
[ 63 ] - مر : ترك اغذيه و اطعمه كردند
[ 64 ] - ملى : مىگريستند و زارى ميكردند و از خداى ميخواستند
[ 65 ] - مر : امارت