نمىيابم سبب دلتنگى و انقباض [ 546 ] چيست بهروز احوال مسكن و معهد [ 547 ] و حكايت عم و پذر و براذر به شرحى مستوفى « 590 » ايراد كرد و گفت چون بدين اطلال « 591 » رسيذم [ 548 ] اشتياق ملاقات عزيزان بر صبر من استيلا آورد و ملاقات اين مبانى ذوق شوق رفيقان مجدد كرد
شعر
و جدد كربى ذكر غرة هاشم * و ماجد بى من شوق تلك الملاعب
مقام هوى نفسى و مسقط هامتى * و معنى صبا باتى و مغنى اقارب
ذكرت بهذا الربع عيشا طويته * على غرة و العيش كسوة سالب « 592 »
شاه ازين معنى خوشدل شذ و گفت جاى شاذيست نه مقام اندوه و موضع طربست نه منزل اسف و همين لحظه چشم اقارب و اباعد به تو روشن شوذ [ 549 ] و ديذهء پذر و عم از محاسن مشاهدهء تو ملاحظت اقبال نمايذ پس چون كوكبهء بهروز در شهر آمذ اتفاق را گذر بر سياستگاه افتاذ و والى شهر آن روز جماعتى دزدان [ 550 ] و عيارپيشگانرا سياست مىفرموذ و از جملهء ايشان يكى بهرام بوذ چون بهروز را نظر بر براذر افتاذ شفقت اخوت سيلاب اشك از ديذه وى روان كرد و مهر براذرى قطرات عبرات « 593 »
شرح
( 590 ) - مستوفى - بضم اول و فتح ثالث - تمام را فراگيرنده ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 591 ) - اطلال - جمع طلل . اثر سراى و جاى خرابشده .
( 592 ) - ياد سيماى نورانى هاشم و چيرگى آرزوى ديدار آن تفرج جاىها ، هر دم غمى از نو بر دل من نهد . آنجا سرزمين دلخواه و زادگاه و نزهتگاه ياران من بود و در همانجاى گلهاى عشق در دل و جانم شكوفا گشت . با ديدن ويرانههاى بازمانده از سراىها ، زندگى در بىخبرى گذشتهء خويش را به ياد مىآرم . و زندگى چون جامهايست و جز زمانى كوتاه بر تن نماند و كهنه گردد .
( 593 ) - عبرات - جمع عبرة اشك غم بىگريه « منجد » عبرة بمعنى گرمى چشم بواسطه جريان اشكهاى خونانگيز ( فرهنگ نفيسى ) .
هامش
[ 546 ] - ملك . مر : و موجب انقباض
[ 547 ] - ملى : معهود
[ 548 ] - مر . و بدين ارباع پيوست
[ 549 ] - ملك : گردد .
[ 550 ] - مر : خونيان