شاه را عزيمت آن شهر كى مولد بهروز بوذ مصمم گشت و سفر آن فرضه « 579 » كى مسقط « 580 » رأس او بوذ واقع شذ و چون بمغانى « 581 » آن بقعه نزديك شذند و بر مبانى آن خطه مخيم « 582 » ساختند بهروز بر رخساره فوارهء اشك مىراند و از غايت شوق با اشك ميگفت [ 545 ]
بيت
يا عبرتى هذه الاطلال و الدمن * فما انتظارك سيلى فهى لى وطن « 583 »
پس چون بر قاعده به خدمت تخت شاه رسيذ اثر استيحاش « 584 » بر اسارير « 585 » جبين او لايح بوذ و علامت زعارت « 586 » و ضجرت « 587 » بر چهرهء نازنين او پيذا . شاه گفت بر صفحهء رخسار تو آن طراوت معهود نمىبينم و بر سحنهء « 588 » چهرهء تو آن طلاوه « 589 » مألوف
شرح
( 579 ) - فرضه - رجوع شود به صفحه 148 حاشيه 490 .
( 580 ) - مسقط رأس - جاى زادن .
( 581 ) - مغانى - بالفتح و كسر نون - جمع مغنى مغنى جاى منزل كه بدان اهل آن بىنياز گرديدند سپس از آن كوچ كردند ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 582 ) - مخيم - بضم اول و فتح ثالث - جاى برپاكردن خيمه ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 583 ) - اى اشك فروبار . اين همان ديار يار و سرزمين معشوق و زادوبوم من است . كدام فرصت به ازين مىجوئى ؟
( 584 ) - استيحاش - اندوهگين شدن و وحشت يافتن ( انندراج ) .
( 585 ) - اسارير - بالفتح و كسر راى مهمله - جمع اسرار . جمع سر : خط كف دست يا پيشانى « منجد » بمعنى شكستهاى پيشانى ( انندراج ) .
( 586 ) - زعارت - بالفتح و تشديد راى مهمله و تخفيف آن - بدخوئى و تندى مزاج ( انندراج ) .
( 587 ) - ضجرت - بالضم : تنگدلى و بىآرامى از غم ( كشف اللغات ) .
( 588 ) - سحنه - هيئت و رنگ و نهاد روى مردم - نرمى روى پوست ( نقل باختصار از انندراج ) سيما و وضع و نهاد روى مردم ( فرهنگ نفيسى ) .
( 589 ) - طلاوه - حسن و خوبى و شادمانى و قبول و پذيرفتگى ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
هامش
[ 545 ] - مر : و از نتايج اشواق آن صحارى با اشك جارى مىگفت .