پس هر انديشهء كى بر خاطر تو ازين سبب خطران « 564 » كنذ و هر بيم كى بر دل تو از اين جهت تخطى « 565 » پيوندذ بايذ كى از آن بر جانب تو انداخته است كى بتضريب « 566 » حاسدان [ 527 ] خللى معنى خوذ را فارغ گردانى كى اقبال ما نظر عنايت [ 526 ] نه چنان در آن صورت توان كرد و دولت ما سايهء قبول نه چنان بر سر تو گستريذه است كى بآفتاب حوادث منطوى « 567 » گردذ و در تقرير اين شغل بهيچوجه عذر از تو مقبول نخواهذ بوذ و در تقليد اين مهم بتمهيد هيچ بهانهء مشغول نبايذ شذ . كى پذيرفته نيايذ چون منع بهروز با اكراه شاه بس نمىآمذ و اباء او با الحاح ملك مفيد نبوذ قبول كرد و بطالعى فرخنده و اخترى ميمون بر منصب وزارت نشست و زبان روزگار بتهنيت او انشا فرموذ
بيت
زهى دست وزارت از تو دستور * چنان كز پاى موسى پايهء طور
پس حكم ممالك آن نواحى با قلم و نگين گرفت و بر قضاياء معدلت و نصفت كارگزارى مىكرد و در ايام وزارت او پسر شاه چنان شذ كى بپاى ميدويذ و از براى او چوگانكى زرين و گويكى سيمين زذه بوذند كى وى بذان بازى كردى روزى شاهزاذه بر بام ايوان و سطح قصر بذان گوى و چوگان بازى ميكرد و چون سر چوگان بگوى رسانيذ گوى بغلتيذ و نايژهء سطبر « 568 » و محكم
شرح
( 564 ) - خطران - مصدر ديگر است براى خطر ( لغتنامه ) خطر : گذر كردن امرى بخاطر ( منتهى الارب ) خطر الشىء ببالى گذر كرد آن چيز به ياد من .
( 565 ) - تخطى - درگذشتن ( انندراج ) .
( 566 ) - تضريب - بر وزن تفعيل - برانگيختن و برغلانيدن كسى را - كمال گويد : در هر سخن كه باشد از تير راستتر - تضريبكى چو پيكان پيوند آن كنى ( انندراج ) .
( 567 ) - منطوى - بضم اول و فتح ثالث و كسر واو - نورديدهشونده و در هم پيچيدهشونده ( انندراج ) .
( 568 ) - سطبر - بكسر اول و فتح طاء و سكون باى موحده و راى مهمله معرب - ستبر بكسر اول و فتح تاى فوقانى بمعنى لك - گنده - و غليظ - ( انندراج ) .
هامش
[ 526 ] - مر : ملك : سعادت
[ 527 ] - مر : تمويهات حساد .