مرغان بر آن واقف نگشتند و ما نيز همين حيلت نموذيم و او غافل ماند تا گرفتار شذ [ 500 ] . شاه بر وى آفرين كرد و نيك بستوذش و در ميان [ 501 ] اين سخن مبشر « 543 » آمذ [ 502 ] كى روزگار خلفى « 544 » روزى كرد و كردگار پسرى ارزانى داشت كى آفتاب مهر مهر او بر نگين جان نهاذه است و ماه رسم چهرهء او بر جبين خويش نقش كرده
بگلنار مانذ همى چهر او * بشادى بخندذ دل از مهر او
نفس را همى بر لبش راه نيست * چنو نيز بر آسمان ماه نيست
از صفحهء جبينش پيذاست كى در ميدان شهريارى بر ابلق « 545 » روزگار چابكسوارى خواهذ كرد و در تاجدارى بر آفتاب حكم - گزارى خواهذ راند [ 503 ]
بيت
و ادرى انه يطا الثريا * و يرقى فى السماء به غير سلم « 546 »
شاه بذين بشارت اشارت فرموذ تا كليد خزائن بياوردند و اموال نفيس و جواهر شريف بذل فرموذ و در انفاق و اعطا بر اصحاب مسكنت و خذاوندان درويشى و حاجتمندان [ 504 ] بگشوذ و آن عطيت كى خداى ارزانى داشت و آن موهبت كى كردگار كرامت كرد از ميامن قدوم بهروز شمرد و از تبرك ورود [ 505 ]
شرح
( 543 ) - مبشر - بضم اول و فتح ثانى و كسر شين معجمه مشدد - خبر خوش رساننده ( انندراج ) .
( 544 ) - خلف - مأخوذ از تازى - فرزند صالح و اهل و فرزندى كه در صفات حميده و اخلاق پسنديده مشابه پدر باشد . ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 545 ) - ابلق - بالفتح - دورنگ عموما و اسب دو رنگ خصوصا كه يكى سپيد و ديگرى سياه يا صندلى باشد معرب ابلك ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 546 ) - دانم ، روزى پاى بر فرق ستارهء پروين نهد و بىمدد نردبانى تا فراز آسمان بالا خواهد رفت .
هامش
[ 500 ] - مر : و اين مثل بدان آوردم كى باز بدام حيلت ما چنان فروشد كى مرغان بدهن مار
[ 501 ] - مر : و ثنا گسترد و در اثناء
[ 502 ] - مر : و اوساط اين مقالت مبشر آمد .
[ 503 ] - مر : فرمود
[ 504 ] - مر : مسكنت و ذوى الفاقات و محتاجان
[ 505 ] - مر : قدوم