صحبتى مؤكد بوذ و از هر صيد كى شاهين بگرفتى چشم و دل آن بر زاغ ايثار كردى و باقى [ 362 ] به كار بردى و در آن نزديكى بر كنگرهء كوهى نشيمن داشت و آن روز از تراكم برف و تواتر « 439 » باران [ 363 ] سر در زير پر كشيذه بوذ و ميان ايشان مواضعهءى « 440 » بوذ [ 364 ] كى هرگه كى زاغ صيدى بديذى بانگ صعب رها كردى [ 365 ] تا شاهين بر تحصيل صيد تعجيل نمايذ [ 366 ] پس زاغ آواز بركشيذ [ 367 ] شاهين سر برآورد و مترصد « 441 » بنشست . زاغ كبوتر را گفت من از حضرت معبود مأمورم بدانچ اينجايگاه [ 368 ] متوقف و مترصد [ 369 ] باشم تا هركس كى درين مهلكه گمراه شود او را راه نمايم و آن را وسيلت سعادت آخرت سازم اكنون [ 370 ] آن كنگره بر آن كوه كى در برابر [ 371 ] نظر تست مىبينى مسكين گفت آرى گفت همين لحظه برخيز و بر آن كنگره نشين چون بنگرى در هامون زمين بغداد و عراق بينى چون بساتين فردوس بانواع رياحين آراسته و چون صفحه عارض دلبران بخطوخال پيراسته بيچاره بفرمان او برپريذ و بر آن [ 372 ] كنگره نشست نشستن همان بوذ و در مخاطب شاهين جان داذن [ 373 ] همان و پندارى اين مثل براى آن زذهاند كى
شرح
( 439 ) - تواتر - پياپى آمدن و يا پس يكديگر آمدن بمهلت ( فرهنگ نفيسى ) .
( 440 ) - مواضعه - قرارداد و شركت باهم و آگاهى از راى يكديگر و هم - رائى و گفتگوى باهم ( فرهنگ نفيسى ) .
( 441 ) - مترصد - منتظر و نگران و اميدوار و چشمبراه و بيدار ( فرهنگ نفيسى ) .
هامش
[ 362 ] - ملك : باقى را - مر : باقى شاهين
[ 363 ] - مر : و تزاحم ميغ
[ 364 ] - مر : رفته
[ 365 ] - مر : نعره بزدى
[ 366 ] - مر : متشمر شذى
[ 367 ] - مر : نعره زد
[ 368 ] - ملك : اينحايگه
[ 369 ] - مر : مترقب
[ 370 ] - مر : راه نمايم و صد چون تو به روزى از من راه راست مىيابند و از مفاوز فايز مىشوند و پيش معبود مرا آن وسيلتست مقصود مفضى و ذريعتى برحمت مقارن اكنون
[ 371 ] - مر : محاذات .
[ 372 ] - ملك : بالاى
[ 373 ] - مر : شاهين افتادن