جوشن ميغ كارگر نمىآمذ و تير نظر او بر سپر ابر [ 348 ] گذر نمىيافت [ 349 ] راه گم كرد و بر مخارج فجاج « 427 » و محانى « 428 » قلال « 429 » سرگردان شذ و گفت :
بيت
هرآنگه كى خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا بكردار موم
در چنين حالتى كى جهان جمله از برف چون نامهء مطيعان سپيذست و هوا از ميغ چون دل عاصيان سياه از ميان اين مفاوز « 430 » ، جان چگونه بيرون برم و از مضائق اين مخارم « 431 » برهنمونى [ 350 ] كذام دليل بيرون روم
بيت [ 351 ]
وقفت فلا ادرى الى اين اذهب * و اى امور بالعزيمة اركب « 432 »
حيرت [ 352 ] بر جان او چون دايره [ 353 ] بر نقطه محيط شذ و وحشت بر دل او چون هاله بر پيكر ماه محفوف « 433 » گشت بنگريست بر سپيدى برف زاغى ديذ سياه بر روى برف چون خال مشكين بر عارض سيمين دلبران نشسته و لباس سياه راهبانه پوشيذه .
شرح
( 427 ) - فجاج - راه فراخ و گشاده ميان دو كوه ( فرهنگ نفيسى ) .
( 428 ) - محانى - جمع محنيه - خم وادى و زمين كج ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 429 ) - قلال - جمع قله - مأخوذ از تازى سر كوه ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 430 ) - مفاوز - جمع مفازه - دشت و بيابان بىآب ( فرهنگ نفيسى ) .
( 431 ) - مخارم - جمع مخرم - پشته و كوه منفرد - دماغه كوه .
( 432 ) - بر جاى خويش حيران بايستادم و ندانستم كجا روم و عزم خويش ، بر انجام چه كارى استوار سازم .
( 433 ) - محفوف - محاطشده و احاطهكردهشده ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
هامش
[ 348 ] - مر : سحاب
[ 349 ] - ملى : نمىكرد ( در روى كلمه كرد با خط خفى آمد نوشته شده است ) .
[ 350 ] - مج . رهنمائى
[ 351 ] - ملك : شعر
[ 352 ] - ملك . مر : چون حيرت
[ 353 ] - ملك : او دايرهوار