راهنمونى ميكنم و به منزل سلامت نشان مىدهم [ 331 ] اگر ميان جانبين آزار نمىخواهى و بين الطرفين موافقت و مصالحت مىطلبى [ 332 ] اين زوجيت باطل كن و اين مواصلت منقطع گردان بهروز گفت :
مثل زنند كى گمراه را بپرسيدند * كى تو چه نامى گمراه گفت من رهبر
گمراه كسا كى تو راهنماى [ 333 ] او باشى و بذبخت و بيچاره مردا كى [ 334 ] تو چارهگر او گردى و اگر من بذان راه گذر كنم كى تو نمائى و بر آن جاده اجتياز نمايم [ 335 ] كى تو نشان دهى به من همان رسذ كى بذان كبوتر رسيذ كى از غراب راه جست و از زاغ نشان خانهء [ 336 ] خويش طلبيذ بهرام گفت چگونه است [ 337 ] آن حكايت : گفت شنيذهام [ 338 ] كى خليفهء بغداذ را كبوترى بوذ نامهبر كى از غايت سرعت دانه بفرغانه « 416 » طلبيذى و آب از روذبار سقلاب « 417 » خوردى [ 339 ] پيكى كى گاه مساح « 418 » بوم روم بوذى و گاه سياح كشور هندوستان . خليفه او را از جملهء مملكت خويش دوستر داشتى و اگر قادر بوذى بر آنك بجاى دانه ثوابت و سيارات را در پيش او انداختى هيچچيز او را وازع و مانع نيامذى [ 340 ]
مرغى كز آشيانهء انصاف من پرذ * از اختران ثابته پاشند ارزنش
شرح
( 416 ) - فرغانه - نام ولايتى از تركستان كه آخسيكت پايتخت آنست ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 417 ) - سقلاب - بالفتح بر وزن مهتاب - ولايتى است از تركستان بمنتهاى بلاد شمالى قريب روم - مردم انجا سرخرنگ باشند . ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 418 ) - مساح - بحاى مهمله كشداد - بسيار پيمايشكننده ( انندراج ) .
هامش
[ 331 ] - مر : ترا بطريق مصالح راهنمونى ميكنم و از معاطب اين مهالك بمسالك مكارم نشان مىدهم
[ 332 ] - مر : و بين الطرفين اتفاق مصالح گناه ميدارى ( نميدارى )
[ 333 ] - مر : رهنمون
[ 334 ] - مر : بدبخت شخصا
[ 335 ] - مر : پيوندم
[ 336 ] - ملك . مر : وطن
[ 337 ] - ملك : چونست
[ 338 ] - ملك : شنيدم . مر : آوردهاند
[ 339 ] - مر : تجرع نموذ
[ 340 ] - ملى . ملك : سياره را در پاى او اندازد درانداختى و گفتى .