تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
درخت‌پاره بينداخت اندكى به پهلوى شير آمذ بذان متالم شذ [ 307 ] ضرغام برجست و بغايتى منفعل « 382 » گشت كى اگر در آن غضب كوه بوذى [ 308 ] از بيخش بركندى و اگر ديو در پيش وى آمذى [ 309 ] چون پرنيانش از يكديگر بدريذى . خرس بر آن درخت عادى دويذ و بر سر شاخى محكم بنشست . شير خوذ را بر درخت ميزذ و بقوتى هرچه تمامتر بر آن مصادمت مينموذ مگر از زمين بركنذ عروق درخت در تخم زمين نه چنان محكم گشته بوذ كى به قوت شير گسسته گشتى [ 310 ] و اصول آن در حضيض خاك نه از آن‌گونه استحكام يافته بوذ كى بنيروى ضرغام استيصال « 383 » يافتى چون بر درخت رفتن او را متعذر بوذ و بركندن ناممكن اضطراب ميكرد و مىغريذ و در انتقام كينه و مطالبت ثار بيقرارى مينموذ ناگاه دهقان در محاذات « 384 » نظر و موازات بصر او آمذ گفت اين انتقام جز باعتضاد « 385 » او ميسر نشوذ و قلع « 386 » اين درخت جز به زخم تبر او ممكن نگردذ در آن خشم و غضب و غيظ « 387 » و تعب نزديك دهقان آمذ و چون محتاجان تبصبصى « 388 » مىكرد و تلطفى مىنموذ دهقان بنور فراست
شرح
( 382 ) - منفعل - پريشان و آشفته و دلگير ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) . ( 383 ) - استيصال - بكسر اول و ثالث - از بيخ برآوردن و از بن بركندن و اين در اصل استئصال بوده ( انندراج ) . ( 384 ) - محاذاة - بالضم و ذال معجمه بالف كشيده - مقابل و روياروى ( فرهنگ نفيسى ) . ( 385 ) - اعتضاد - بالكسر و ضاد معجمه - بازو دادن يعنى يارى و مدد كردن ( انندراج ) . ( 386 ) - قلع - از بيخ بركندن ( نقل باختصار از انندراج ) . ( 387 ) - غيظ - بالفتح و ظاى معجمه - خشم يا سخت‌ترين خشم يا تيزى خشم ( نقل باختصار از انندراج ) . ( 388 ) - تبصبص - بر وزن تفعلل بهر دو موحده و هر دو صاد مهمله - دم جنبانيدن سگ و چاپلوسى كردن ( انندراج ) .
هامش
[ 307 ] - مر : اندكى پهلوى شير از آن متألم شذ [ 308 ] - مر : بر كوه قادر گشتى [ 309 ] - مر : بر ديو دست يافتى . [ 310 ] - مر : انقلاع پذرفتى