درختپاره بينداخت اندكى به پهلوى شير آمذ بذان متالم شذ [ 307 ] ضرغام برجست و بغايتى منفعل « 382 » گشت كى اگر در آن غضب كوه بوذى [ 308 ] از بيخش بركندى و اگر ديو در پيش وى آمذى [ 309 ] چون پرنيانش از يكديگر بدريذى . خرس بر آن درخت عادى دويذ و بر سر شاخى محكم بنشست .
شير خوذ را بر درخت ميزذ و بقوتى هرچه تمامتر بر آن مصادمت مينموذ مگر از زمين بركنذ عروق درخت در تخم زمين نه چنان محكم گشته بوذ كى به قوت شير گسسته گشتى [ 310 ] و اصول آن در حضيض خاك نه از آنگونه استحكام يافته بوذ كى بنيروى ضرغام استيصال « 383 » يافتى چون بر درخت رفتن او را متعذر بوذ و بركندن ناممكن اضطراب ميكرد و مىغريذ و در انتقام كينه و مطالبت ثار بيقرارى مينموذ ناگاه دهقان در محاذات « 384 » نظر و موازات بصر او آمذ گفت اين انتقام جز باعتضاد « 385 » او ميسر نشوذ و قلع « 386 » اين درخت جز به زخم تبر او ممكن نگردذ در آن خشم و غضب و غيظ « 387 » و تعب نزديك دهقان آمذ و چون محتاجان تبصبصى « 388 » مىكرد و تلطفى مىنموذ دهقان بنور فراست
شرح
( 382 ) - منفعل - پريشان و آشفته و دلگير ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 383 ) - استيصال - بكسر اول و ثالث - از بيخ برآوردن و از بن بركندن و اين در اصل استئصال بوده ( انندراج ) .
( 384 ) - محاذاة - بالضم و ذال معجمه بالف كشيده - مقابل و روياروى ( فرهنگ نفيسى ) .
( 385 ) - اعتضاد - بالكسر و ضاد معجمه - بازو دادن يعنى يارى و مدد كردن ( انندراج ) .
( 386 ) - قلع - از بيخ بركندن ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 387 ) - غيظ - بالفتح و ظاى معجمه - خشم يا سختترين خشم يا تيزى خشم ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 388 ) - تبصبص - بر وزن تفعلل بهر دو موحده و هر دو صاد مهمله - دم جنبانيدن سگ و چاپلوسى كردن ( انندراج ) .
هامش
[ 307 ] - مر : اندكى پهلوى شير از آن متألم شذ
[ 308 ] - مر : بر كوه قادر گشتى
[ 309 ] - مر : بر ديو دست يافتى .
[ 310 ] - مر : انقلاع پذرفتى