نگريست روباه را ديذ بر پشت شير نشسته چون برق كى از صاعقه بدرفشد [ 273 ] و چون ستاره كى از آسمان بيفتد [ 274 ] .
بيت
ام البرق منعقا يطير شراره * بمستوقد من ناره متضرم « 341 »
از هوا فروپريذ و روباه را درربوذ روباه گفت اى ملك زينهار فرياذرس شير گفت تا بر زمين بوذى حمايت كردم اين ساعت معذورم كى مرا بر آسمان دست نيست و اين مثل بذان زذم تا بدانى كى وقايع آسمانى را به مردى رد نتوان كرد و بشجاعت دفع نتوان ساخت و وقايع آسمانى متابع آزار پذرست و حوادث فلكى ملازم ايذاى « 342 » عم و براذر بهرام گفت مرا با عم و پذر چه كار و با ايشان چه داورى . خصومت من تو اختيار كردهءى و بلاى عداوت من تو بخوذ كشيذهء و در جهان شنيعتر ازين واقعه كذام بوذ و قبيحتر ازين قضيه چه باشذ كى مرا معشوقى بوذ كى فرق ميان او و جان خويش نتوانم كرد و محبوبى باشذ كى از حيات گزير دارم « 343 » و از وى نه .
شرح
( 341 ) - يا ، پرگشائى و تيز ربائى آن ، بكردار جلوهء آذرخشى در ميان ابر پارهها بود كه فروغ تابناكش آتشى افروخته ( چون مرغى آتشين ) در بلنداى آسمان بيرواز درمىآورد .
( 342 ) - ايذاء - بالكسر و ذال معجمه - آزردن و رنجانيدن اين مأخوذ از اذى بالفتح است ( انندراج ) .
( 343 ) - گزير بگزيرد : چاره كردن و گزردن ( انندراج ) .سرانجامشان رفت بايد بگور * كه نگزيرد از گور نزديك و دور( يوسف و زليخا منسوب بفردوسى )كه اين بسته را ( ضحاك ) تا دماوندكوه * ببر همچنان تازيان بىگروه
كه نگزيرد از مهترى بهترى * سپهبد نژادى و گنداورى( فردوسى )با سيه باش چونت نگزيرد * كه سيه هيچ رنگ نپذيرد( سنائى )بود آزاد از آنكه نگزيرد * و انچه بدهند خلق نپذيرد( سنائى )
پس حاجت به آب بيشتر بود كه بدگر چيزها كه بدرستى از او همى بگزيرد و نه به بيمارى ( الانبيه عن حقايق الادويه ) .ترا نگزيرد از بخشنده شاهى * مرا نگزيرد از رخشنده ماهى( ويس و رامين )از هزل وجد چو طفل بنگزيردم دو دست * گاهى بلوح و گه بفلاخن درآورم( خاقانى )
مصر شدند كه جز از اين مداوا نيست از خوردن نمىگزيرد و اين رنج جز به شراب تداوى نپذيرد ( راحت الصدور راوندى ) .
ترا بنگزيرد از كسى كه در پيش كار تو باشد ( تفسير ابو الفتوح رازى )
( لغتنامه )
هامش
[ 273 ] - ملك : بدر افتذ . مر : انعقاق پذيرذ
[ 274 ] - مر : چون شهابى كى از آسمان انقضاض يابذ .