گفت اگر عم من از داماذى من انفت « 322 » نمايذ و از پيوند من عار دارذ پيوند حيات او منقطع گردانم و از آنچ دوذ ازين دوذمان برآيذ بذرهء باك ندارم و تا تيغ و بازو با منست از هيچ آفريذه نينديشم و از هيچكس بيم و هراس در دل نگيرم .
بيت
مرا آن تيغ و آن بازو بجايست * كى از روى زمين دشمن ربايست
بهروز گفت اين تزويج ميان تو و عم دختر قضا باطل ميكنذ و پيوند ميان تو و او قدر قطع ميگردانذ و به مردى و شجاعت و تهور و تجبر قضاء آسمانى رد نتوان كرد و تقدير فلكى دفع نتوان ساخت .
بيت
ما احتيال النهيك و الدهر لا يدرك * بالبيض و القنامنه ثار « 323 »
و اين سودا كى در دماغ معلول « 324 » تو بيضه نهاذه است و در نفس مغرور تو آشيانه ساخته شخص ترا بر درخت خواهذ نشاند نه بر تخت و حلق ترا طناب خواهذ چشانيذ نه شراب و تو از آن شير صاحب شوكتتر نيستى و از آن هزبر « 325 » قوىصولتتر نه كى روباهى را از چنگل عقاب حمايت نتوانست كردن تو نفس خويش را چون همت عم و پذر ترا بداهيه « 326 » سخت و واقعهء منكر
شرح
( 322 ) - انفت - بر وزن زحمت - بمعنى ننگ و عار آمده - بمعنى خسارت و نقصان و زيان نيز ( باختصار نقل از انندراج ) .
( 323 ) - دليرمردان با روزگار برنيايند و ايشان را از آن گريزى نيست . زيرا با شمشير و نيزه از آن خونى بيرحم ، كينه گرفتن ، نشايد .
( 324 ) - معلول - بفتح اول و ضم ثالث - بيمار و بمعنى چيزى كه آن را به علت و سببهاى ضرورى او ثابت كرده باشند و بمعنى بيمار خطاست زيراكه از علت كه بمعنى بيمارى است صيغه صفت عليل مىآيد نه معلول - از قاموس و رساله ابن حاج و منتخب - ليكن با وصف اين معنى در كلام بعضى از ثقات واقع شده ( انندراج ) .
( 325 ) - هزبر - مأخوذ از تازى - شير بيشه - جمع هزبران ( فرهنگ نفيسى ) .
( 326 ) - داهيه - سختى و بلا و كار دشوار و سخت و امر بزرگ جمع دواهى ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .