كيمياى سعادتست و مخالطت با آن جماعت [ 254 ] غايت دولت نفس و متمنى « 315 » [ 255 ] روح و جماعتى ظاهربينان باشند كى ايشانرا جز لذات محسوس چون خوردن و خفتن و آشاميذن و مباشرت « 316 » و مجامعت كردن حظى ديگر نباشذ و پندارند كى هيچ لذت ديگر جزين نتوانذ بوذ و از كمال لذت معرفت بارى و تربيت موجودات و مناجات « 317 » ملائكه بهرهى ندارند و تو از آن طايفه اصلى معظمى [ 256 ]
بيت
عيش با عامه در بهشت آباذ * مرگ [ 257 ] باشذ كى مرگ عامى باذ
و مردى و مروت و حريت « 318 » و حميت كى راضى شوذ بدان كى شخصى را گويند كى ما دختر به تو ندهيم و از پيوند وى عار دارند و قرابت وى ننگ شمرند و از داماذى وى استنكاف نمايند و او بذين استخفاف « 319 » تن دردهذ و بذين استحقار « 320 » راضى شوذ و بذين استصغار « 321 » خشنوذ [ 258 ] گردذ بهرام [ 259 ]
شرح
( 315 ) - متمنى - آرزوكردهشده ( انندراج ) .
( 316 ) - مباشرت - بر وزن مفاعلت - جماع كردن ( انندراج ) .
( 317 ) - مناجات - بالضم - راز گفتن با كسى ( انندراج ) .
( 318 ) - حريت : آزادگى و آزاد شدن از قيد بندگى .
( 319 ) - استخفاف - بالكسر - سبكى و حقارت و شرمندگى و سبك شمردن و خوار داشتن ( انندراج ) .
( 320 ) - استحقار - بالكسر - خوار داشتن ( انندراج ) .
( 321 ) - استصغار - بكسر اول و ثالث و بغين معجمه - خرد شمردن ( انندراج ) .
هامش
[ 254 ] - ملك : با ايشان
[ 255 ] - ملى : متمناء
[ 256 ] - مر : حاسه بصر ادراك كنند حظى نباشذ و از عالم معانى كى آن تصديقست و آن نصيب جز دل را نباشذ و جز صاحبدلان بدان محتظى نشوند خيرى ندارند و تو از آن طايفه اصلى معظمى و از آن بابى محكم
[ 257 ] - ملى : زهر .
[ 258 ] - ملك : خوشنود - مر : خستو
[ 259 ] - مر : و با اين استنكار سازگارى نمايذ بهرام .