پيوسته گشت و مدتى بوذ تا حسن جوهر مهر [ 214 ] مهر بر درج « 266 » دل بهرام نهاذه بوذ و سوداى عشقش در دماغ او آشيانه ساخته چون از مناكحت ايشان [ 215 ] آگاهى يافت و برين مصاهرت واقف شذ جهان روشن بر چشم او تاريك گشت و از غايت رشك لرزه بر اندام وى افتاذ و گفت من بپرتو [ 216 ] شعاع [ 217 ] تيغ روز بر بهروز سياه كنم و بتيزى [ 218 ] آتش شمشير دوذ حسرت از دل و جان عم و پذر به آسمان رسانم و اگر جوهر در درج عدم خوذ را پنهان كنذ بيرونش آرم و اگر چون خورشيذ بر برج آسمان نشينذ بكمند قهرش به زير اندازم پس در آن تيرگى و غضب و در آن غصه و تعب برخاست و پيش بهروز آمذ بهروز بمطالعهء كتب مشغول بوذ و بمباحثه دانش مشعوف چون براذر را از دور بديذ دانست كى نائره « 267 » غضب در جان او ملتهبست « 268 » و داهيه غيظ در دل او مضطرب باعزاز و اكرام او را استقبال كرد و بتفخيم و تبجيل تلقى نموذ [ 219 ] بهرام گفت عقد نكاح مبارك باذ و ايام عروسى فرخ و ميمون .
بيت
و بورك فى خيام قبيل سلمى * و فى تلك المضارب و الحجال « 269 »
بهروز گفت اگر سورت خشم و غضب و فوران غيظ و تعب تو نبوذى هرچه مباركتر و ميمونتر بوذى [ 220 ] و مثال تو با اينهمه تهور و تجبر « 270 » و نخوت و جبارى كى در سر گرفتهءى
شرح
( 266 ) - درج : طبله كه زنان پيرايه و جواهر در وى نهند . ( فرهنگ نفيسى ) .
( 267 ) - نائره - بكسر ثالث و فتح رابع - آتش و شعله - ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 268 ) - ملتهب - بضم اول و فتح ثالث و كسر هاء - شعلهزن و آتش زبانه كشنده و فروزان ( انندراج ) .
( 269 ) - در سراپردههاى شوى سلمى و درين خرگاهها و زفاف جايها ، فزونى و شادكامى باد .
( 270 ) - تجبر - تكير كردن ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
هامش
[ 214 ] - مر : سكه
[ 215 ] - مر : چون ازين مناكحت
[ 216 ] - مر : بروق
[ 217 ] - مر : اشعه
[ 218 ] - مر : بسورت .
[ 219 ] - مر : كرد
[ 220 ] - مر : لا شك مبارك و لا محاله همايون بوذى