آورد [ 202 ] شما را سر اين حال معلومست گفتند نه [ 203 ] پس روى بلقمان كرد و گفت بهترين خواهم [ 204 ] دل و زبان آوردى و بكمترين اشارت روذ [ 205 ] هم دل و زبان آرى اين فعل متناقض « 255 » را معنى چيست و اين كردار متباين را فحوى كدام گفت جانور چون عالم بوذ [ 206 ] هيچ عضو آن شرف و نباهت « 256 » ندارذ كى دل و زبان و چون جاهل بوذ هيچ اندام ركيكتر و خسيستر از دل و زبان نبوذ [ 207 ] خواجه غلامان را گفت من او را به جهت اين علم و دانش بر شما اختيار كردهام و بسبب اين عقل و خرذ از شما ممتاز گردانيذه اكنون من بهروز را بمزيت علمى كى دارذ بر بهرام ترجيح [ 208 ] مىنهم و بفضيلت دانشى كى درو مىبينم پيوند او اختيار ميكنم براذر گفت بهرام و بهروز هر دو پروردگان نعمت و بندگان حضرت تواند از مقتضاى راى تو عدول « 257 » متصور نيست و از موجب فرمان تو تجاوز ممكن نه تا من با پسران درين باب انديشهء كنم و درين ماجرى رائى زنم آنگه تا خوذ قضا اين دولت كرا داذه است و قدر اين نعمت كرا روزى كرده پس به خانه آمذ و بهروز را بخواند و از آن جهت كى بر كمال فضل و علم و غايت حصافت « 258 » و خرذ او اعتماد داشت سخن وصلت و حديث قرابت با وى در ميان نهاذ و حال چنانك [ 209 ]
شرح
( 255 ) - متناقض : مأخوذ از تازى - مخالف و برعكس و ناموافق ( فرهنگ نفيسى ) .
( 256 ) - نباهت : بزرگى و نجابت ( فرهنگ نفيسى ) .
( 257 ) - عدول - مأخوذ از تازى - ميل و بازگشت - انحراف و اعراض ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 258 ) - حصافت استوارى عقل ( نفيسى ) .
هامش
[ 202 ] - مر : بياورد
[ 203 ] - مر : و شما را سر اين حال معلومست و بر علم اين حركت وقوف داريذ يا نه گفتند ما را معلوم نيست و ازين معنى بيگانهايم
[ 204 ] - ملك : خواستم
[ 205 ] - ملك : و بكمترين همدل
[ 206 ] - مر : باشذ
[ 207 ] - مر : چون جاهل بوذ هيچ اندام آن خست و ركاكت ندارذ كى دل و زبان
[ 208 ] - مر : رجحان .
[ 209 ] - ملك : چنان كه