خوذ بزرگ گردانذ . [ 185 ] پذر جوهر از آن سخن چون گوهر از تيغ برجوشيذ و چون مضروب از تيغ برخروشيذ و گفت معاذ الله من دختر ببهرام ندهم و بداماذى او همداستان نشوم و جوهر مكنون « 236 » در طين « 237 » مسنون « 238 » تعبيه « 239 » نكنم و برهء شيرمست بگرگ گرسنه نسپارم و ندانى كى بهروز را براى علم و دانش اختيار ميكنم و به جهت سيرت نيكو و صفت پسنديذه برميگزينم چنانك [ 196 ] آن مرد لقمانرا از ميان غلامان خويش ممتاز كرد و بر وى اقبال نموذ و چون غلامان ديگر بر وى رشك بردند و حسد نموذند لئيم الظفرى و كمدانشى ايشان هم بفعل لقمان با ايشان نموذ پذر بهرام گفت چونست آن حكايت : گفت شنيذهام [ 187 ] كى لقمان حكيم صورتى سياه داشت و هيكلى ناخوش و غلام مردى بوذ كى در خيل وى غلامان ديگر بوذند كى بدست حسن كلاه نور از سر آفتاب برگرفتندى و بپنجهء قهر خنجر شجاعت از دست مريخ بيرون كردندى
قوم اذا قوبلوا كانوا ملايكة * حسنا و ان قوتلوا كانوا عفاريتا « 240 »
مبارزان مصاف و يلان رزمگهاند * دلاوران سپاه و بتان خرگاهاند [ 188 ]
شرح
( 236 ) - مكنون - بفتح اول و ضم ثالث - پنهانداشتهشده و اين صيغه اسم مفعول از كن بالفتح كه بمعنى پوشيدن است - لهذا مجازا گوهر مكنون گوهر قيمتى و خوشآب را گويند ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 237 ) - طين - بالكسر - گل - ( انندراج ) .
( 238 ) - مسنون - بفتح اول و ضم ثالث - گلولاى بوناك ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 239 ) - تعبيه - آراستن و تعبيه كردن : آماده كردن و آراستن و مقرر نمودن و نصب كردن و محكم نمودن - نفيسى .
( 240 ) - اين قوم . چون در مردم ديده جلوهگر آيند ، در زيبائى ، فرشتگانى نمايند كروبى . اما اگر با ايشان به ستيزه پردازند . همچون ديوهائى بىباك و نابكار جلوه كنند .
هامش
[ 185 ] - مر : خود عاطل نكنذ .
[ 186 ] - ملك : چنان كه
[ 187 ] - ملك : شنيدم
[ 188 ] - مر . ملك : خرگاهند