مصادقت ايشان كذام مكروه حادث شوذ و قدر كى هرچه در امكان گنجذ و توانذ بوذ كى از مردان و شبروان صادر گردذ از ما در وجود آيذ چون اصحاب سلطانرا بر آن وقوف نباشذ بر ما چه تجنى « 164 » توان نهاذ و از ما چه مطالبت توانند كرد بهروز گفت اى سليم « 165 » دل شومى صحبت ايشان [ 114 ] ترا از قبول نصيحت مانع مىآيذ و ادبار « 166 » دوستى آن گروه ترا از تباعت « 167 » صلاح و شياعت « 168 » سداد « 169 » بازميدارذ و سيد عليه و آله السلام مىفرمايذ [ 115 ] « حبك الشيئى يعمى و يصم » معنى آنست كى چون چيزى در دل تو محل قبول يافت و موضع دوستى حاصل كرد ترا در معايب و مثالب « 170 » خويش كور و كر گردانذ و چون تو خواهان آن چيز [ 116 ] باشى در چشم و دل تو نيكو آيذ نه عيب آن بينى نه بگفتار كسان در نقض آن التفات « 171 » [ 117 ] نمائى و آنچ ميگوئى اصحاب سلطان بر احوال ما واقف نيستند خوذ را
شرح
( 164 ) - تجنى : بنون مشدد مكسور . گناه بر كسى بستن ( انندراج ) .
( 165 ) - سليم - كامير مرد سادهدل ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 166 ) - ادبار - واژگونى بخت و طالع - ضد اقبال - عدم مساعدت بخت و فلاكت ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 167 ) - تباعت - بالفتح - پيروى كردن ( انندراج ) .
( 168 ) - شياعت - مصنف شياعت را بمعنى پيروى كردن و مشايعت آورده است .
( 169 ) - سداد - بهر دو دال مهمله كسحاب درستى و راستى در كردار و گفتار ( غياث اللغات ) .
( 170 ) - مثالب - بالفتح و كسر لام - عيبها و زبونيها ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 171 ) - التفات - بالكسر - بگوشه چشم نگريستن ( نقل باختصار از انندراج ) .
هامش
[ 114 ] - ملك : آنقوم
[ 115 ] - مر : عليه الصلاة و السلم مىفرمايذ
[ 116 ] - ملك : خواهان چيزى
[ 117 ] - ملك : التفاتى