مقتل « 154 » [ 98 ] نيايذ اين بىباك بر جهذ و بيك زخم مرا از پاى درآورذ پس مفاجا برو حمله بردن طريق عقل نيست و بديهه [ 99 ] بر وى تاختن قضيهء خرذنه و بر دشمن چون امكان زخم دست دهذ چنان بايذ زذ كى بيش حركت نكنذ و بر خصم چون فرصت ضرب ناجز « 155 » گشت چنان بايذ رسانيذ كى او را قدرت مكافات ممكن نشوذ و الا چون آگاه شذ و از زندگانى اميذ بريذ خصم را دليروار بگيرذ و بىرحمت بزنذ و جان را بكوشذ .
بيت
بذانش مياور بيكبارگى * كى جان را بكوشد ز بيچارگى [ 100 ]
پس بر تن او هيچچيز نازكتر از حدقهء ديذه نيست و بر اندام او هيچچيز لطيفتر از مردمك چشم نه صواب آنست كى آهسته بر روى وى روم و بر چشم وى زخمى زنم كى نيز ديذه باز نكنذ و يكسر تا عدم مىدوانذ . پس قصد كرد تا بر روى باغبان روذ .
باغبان از شرفهء « 156 » تجاذب « 157 » او بر زمين بيذار شذ دست بيازيذ و بيل برداشت مار بهزار محنت خوذ را در سوراخ انداخت و از آن بلا بجست و باغبان چون از آن ورطه خلاص يافت و از آن مهلكه فايز شذ « 158 » گفت اى نفس خوابست و جان اگرت خواب مىبايذ جان را وداع كن و اگرت جان مىبايذ خواب را داغ حرمان بر نه .
شرح
( 154 ) - مقتل . با فتح اول و ثالث جائى كه بزدن بر آنجا مردم كشته شود . مقاتل ( بفتح اول و كسر چهارم ) جمع ( نقل باختصار از آنندراج ) .
( 155 ) - ناجز - نقد ، حاضر ( انندراج ) .
( 156 ) - شرفه - بفتح اول بر وزن هرزه - صدا و آواز پا را گويند خصوصا و هر صداى را عموما و بكسر اول هم هست - ( انندراج ) .
( 157 ) - تجاذب - بر وزن تفاعل - كشيده شدن ( انندراج ) .
( 158 ) - فائز - بكسر همزه و سكون زاء هوز - بمعنى رسنده و رهائى و فيروزىيابنده ( انندراج ) .
هامش
[ 98 ] - ملى : زنم و بر مقتل
[ 99 ] - ملك : بر بديهه .
[ 100 ] - ملك : شعر .چنانشان مياور ز بيچارگى * كه جان را بكوشد به بيكبارگى