بيت
و كانا كغصنى بانة طاب عرقها * فطالا و لكن ذابل و رطيب « 112 »
بزرگ را كى در خلقت زشت [ 74 ] افتاذه بوذ و در طبيعت ناخوش نام بهرام و كوچك را كى در فطرت صاحب حسن آمذه بوذ [ 75 ] و در طالع صاحب سعد [ 76 ] نام بهروز هر دو با يكديگر مؤانستى عظيم داشتند چنانك لحظهء از يكديگر نشكيبيذندى و ميان ايشان مصادقتى « 113 » قوى [ 77 ] چنانك لمحهء از يكديگر مفارقت نگزيذندى [ 78 ] اما طبع [ 79 ] توسن بهرام جز با رنود و اوباش [ 80 ] آرام نگرفتى و ذرهء از مناهى « 114 » شرع و مزاجر عقل منتهى و منزجر نگشتى و هميشه با بذكيشان [ 81 ] مجالست نموذى و با دزدان [ 82 ] مخالطت « 115 » پيوستى و الفت و دوستى با كسانى داشتى كى فسق « 116 » و شريرى در طينت ايشان مجبول « 117 » بوذى و قربت و نزديكى با قومى كردى كى هميشه چشم و گوش و
شرح
( 112 ) - آن دو ، چون دو شاخهء برآمده از ريشهء پاك درخت بيدمشك بودند .
اما چون بباليدند يكى پژمرده و خشك گشت و آن ديگرى ، تر و تازه بماند .
( 113 ) - مصادقت - بر وزن مفاعلت - با همديگر دوستى كردن ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 114 ) - مناهى جمع منهى . منهيات و چيزهاى نهىشده و گناهان و جرائم ( نفيسى ) .
( 115 ) - مخالطت - بالضم و فتح لام آميزش كردن با كسى ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 116 ) - فسق - بالكسر - گذاشتن حكم خداى تعالى و بيرون آمدن از راه راستى و نافرمانى و زناكارى ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 117 ) - مجبول - بفتح اول و ضم ثالث - آفريدهشده و طبعى و جبلتكرده شده ( نقل باختصار از انندراج ) .
هامش
[ 74 ] - مر : ذميم
[ 75 ] - ملك : افتاذه بوذ
[ 76 ] - ملى : صاحب حسن و در طالع صاحب سعد بوذ
[ 77 ] - مر : عظيم
[ 78 ] - ملى . ملك نكردندى
[ 79 ] - مر : نگزيدندى اواخى تواخى بارسان موافقت چنان محكم كرده كى در تلاقى ايشان تراخى را فرصت تداخل ممكن نگشتى و اطناب اتحاد باوتاد اتفاق جنان سخت بسته بوذ كى انحلال را بر معاقد آن قدرت تمالك متصور نشدى اما طبع .
[ 80 ] - مر : اوباش و اراذل
[ 81 ] - مر : رنود
[ 82 ] - مر :
لصوص .