مقبول بحصافت « 107 » از ساكنان [ 69 ] آن شهر و مقيمان [ 70 ] آن خطه بكمال خرذ و مزيت علم ممتاز و از ارباب آن ناحيت و معاريف آن ولايت بثروت مال و كثرت املاك مختار . در آئين براذرى [ 71 ] موافقتى ملازم و در قوانين اخوت [ 72 ] مناسبتى ملائم « 108 » و در محاسن سماحت « 109 » دستى فياض و در مكارم « 110 » فصاحت طبعى مرتاض .
شعر
گر جهانرا سر انگشت ادب بنمايند * جغد جاويذ ببرذ طمع از ويرانى
ور به چشم كرم از جانب بالا نگرند * چرخ بيرون شوذ از ورطهء « 111 » سرگردانى
براذر مهين را دخترى بود جوهر نام كى جوهر آفتاب از پرتو رخسارهء او چون جوهر آئينه در پردهء زنگ نهان بوذى و از شعاع آفتاب جبين او خورشيذ همچو [ 73 ] ماه از آفتاب نور گرفتى .
بيت
روانش خرذ بوذ و تن جان پاك * تو گفتى كى بهره ندارذ ز خاك
و كهين را دو پسر آمذه بوذ بيك شكم اما يكى خوب و يكى زشت و دو اختر نور داذه بوذ از يك برج و لكن يكى سعد و يكى نحس .
شرح
( 107 ) - حصافت - بفتح حاء . حصف الرجل حصافة ( از باب كرم ) استوار عقل گرديد آن مرد ( فرهنگ نفيسى ) .
( 108 ) - ملائم - بالضم و كسر همزه - بمعنى نرم و فراهمآينده و بمعنى موافق و متناسب طبع ( انندراج ) .
( 109 ) - سماحت - بالفتح - جوانمردى ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 110 ) - مكارم - بالفتح و كسر راء - نوازشها و بزرگواريها اين جمع مكرمت است ( انندراج ) .
( 111 ) - ورطه - بالفتح و فتح طاى حطى - گرداب و هر امر دشوار كه روى رهائى نداشته باشد و گلزار ( نقل باختصار از انندراج ) .
هامش
[ 69 ] - مر : از سكان آن
[ 70 ] - مر : قطان
[ 71 ] - مر : اخوت
[ 72 ] - مر : بنوت
[ 73 ] - ملك : همچون .