و شيرين پيش خسرو حاضر بوذ بدوى حقهبازئى كرد كى ديذهء وهم دوربين از سرعت دست او در صنعت قاصر مىآمذ و مهرهء باخت كى بصارت « 70 » عقل صايب « 71 » را نظر از مهارت او در اشارت آن شيوه فاتر « 72 » مىشذ . [ 50 ] شيرين متعجب ماند روى بپرويز كرد و گفت اى خسرو تو پاذشاه جهانى و شهريار گيتى و پاذشاهان بايذ كى از همه جهانيان داناتر باشند اين صنعت كى اين بدوى مىنمايذ تو دانى و اين علم كى او ميدانذ تو آموختهءى [ 51 ] خسرو از تعيير « * » دلارام خجل شذ و از توبيخ دلفريب حيا بر وى چيره گشت نتوانست گفت كى نه گفت بلى دانم و بدوى « 73 » را بانصراف اشارت فرموذ و در خفيه « 74 » بوى كس كرد كى مرا اين صنعت بمدتى نزديك توانى آموخت بدوى متقبل شذ و پرويز درم داذ وصلت فرموذ و باندك زمان بياموخت و هروقت كى با [ 52 ] دلارام خلوت ساختى آن بازى آغاز كردى و همت بلند آن پاذشاه راضى نشذ بذانك سمت نادانى خويشتن را حاصل آرذ و بوصمت « 75 » جهل تن دردهذ و هيچ خجلت [ 53 ] رسواتر [ 54 ] از نادانى نيست و هيچ ننگ شنيعتر « 76 » از جهالت نه . وقتى در ايام طفوليت و
شرح
( 70 ) - بصارت - بالفتح و فتح را - بينائى و بينائى دل و بينا گرديدن و دانستن ( انندراج ) .
( 71 ) - صائب بكسر همزه كه حرف سوم است - بمعنى رسا و رسنده « نقل باختصار از آنندراج » .
( 72 ) - فاتر - بكسر تاء فوقانى - سست و زبون - ( نقل باختصار از انندراج ) .
* - تعيير - سرزنش كردن .
( 73 ) - بدوى - بفتحتين و كسر واو و تشديد تحتانى - منسوب به به دو بالفتح ( و سكون دال و واو ) كه بمعنى صحرا خلاف حضر باشد ( انندراج ) .
( 74 ) - خفيه - بالضم - پنهانى و پوشيده - ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 75 ) - وصمت - بفتح اول - ننگ و عار و عيب ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 76 ) - شنيع - به عين مهمله كامير - بد و زشت - ( انندراج ) .
هامش
[ 50 ] - مر : بصارت عقل صايب از مهارت او در اشارات آن شيوه فاتر مى - شد
[ 51 ] - ملك مر : ميداند اموختهء
[ 52 ] - ملى : كبا
[ 53 ] - مر : خجالت
[ 54 ] - مر : فضيحتر