و حرمت علم اگرچه اندك بوذ فراوان شمرد و قيمت دانش اگرچه كم بوذ بسيار دانست . حكايت : و همچنين خسرو پرويز را معشوقهءى بوذ نام وى شيرين كى به نسبت با شيرينى او حلاوت جان در تن ناشيرين بوذى و با ضافت با لب و دندان وى انهار من لبن و عسل مصفى « 64 » در حياض « 65 » رياض « 66 » فردوس تلخ و ترش نموذى .
پرويز تلخ و ترش نائبات « 67 » بسيار چشيذ و شر و شور حوادث بر وى فراوان گذشت تا كام دل بشكر لب شيرين خوش كرد و مذاق نفس بعسل بوسهء او شيرين گردانيذ [ 48 ] و گفت :
بيت
صبرت على الاهوال حتى لقيتها * و شهد بلوغ السول فى صبر الصبر « 68 »
هرگز از مراد او ذرهء انحراف ننموذى و از رضاى او اندكى انصراف جايز نشمردى روزى بدوئى كى [ 49 ] در مشعبذى « 69 » حقهباز فلك را ديذه با فسون ببستى و در چابكدستى بر دست مشعبذ آسمان از نيرنگ رنگ نهاذى در پيش خسرو آمذ و گفت
بيت
من آن مشعبذم اى شاه در ستايش تو * كى دهر شعبذهبازم سزذ كمينه رهى
شرح
( 64 ) - مصفى - بالضم روشنكردهشده ( انندراج ) - صافشده ( خالص - ناب ) « نفيسى » .
( 65 ) - حياض - بالكسر و ضاد معجمه - جمع حوض - جائى كه براى آب در زمين سازند ( انندراج ) .
( 66 ) - رياض - بالكسر و ضاد معجمه - مرغزارها - جمع روضه ( نقل به اختصار از انندراج ) .
( 67 ) - نائبات - جمع نائبه بمعنى مصيبت و كار دشوار ( فرهنگ نفيسى ) .
( 68 ) - در كاميابى از آرزوها ، ترسها و سختىها را بر خويش هموار ساختم .
آرى شيرينى دستيابى به آرزوها در تلخى تحمل و شكيبائى نهفته است .
( 69 ) - مشعبذ بضم اول و فتح ثانى و سكون عين و ذال و كسر باى موحده - مرد شعبدهباز - ( نقل باختصار از انندراج ) .
هامش
[ 48 ] - مر : مذاق هواى نفس بعسل بوسه او بلند گردانيذ
[ 49 ] - مر : بدوى كى .