ماذر تقرير « 721 » كرد و اجازت [ 493 ] مراجعت باستصواب « 722 » راى او استدعا فرموذ [ 494 ] ماذر گفت سمعا و طاعة مباذ كى مرا يك لمحه « 723 » از ملاقات تو مفارقت ممكن گردذ و يك لحظه از ديذار تو جذائى اتفاق افتذ پس املاك و اشقاص « 724 » كى حمل آن متصور نشذى و نقل آن ممكن نگشتى جمله با زر نقد كرد و جواهر و اعلاق « 725 » در مهر خازن خويش آورد و برگى تمام و اسبابى سره « 726 » بساخت و سوارى چند [ 495 ] بنواخت و با خيل و حشم تمام روى بكشور ماهروى [ 496 ] نهاذ و چون منزلى چند ببريذ و بمرحلهء ماهروى نزديك شذ نسيم صبا رائحه « 727 » زلف معنبر دلبر بمشام جان او رسانيذ و هبوب « 728 » رياح « 729 » ببوى رياحين وصل جانان دماغ او تازه [ 497 ] گردانيذ گفت :
شعر
الا يا نسيم الريح مالك كلما * تجاوزت ميلا زاد نشرك طيبا
شرح
( 721 ) - تقرير - بهر دو راء مهمله - سخن گفتن و قرار دادن و با قرار در آوردن نقل باختصار از انندراج .
( 722 ) - استصواب - بكسر اول و ثالث - صواب خواستن و صواب شمردن و راست يافتن فعل كسى را ( انندراج ) .
( 723 ) - لمحه - بفتح اول و ثالث - دزديدگى نگاه و پنهانديدگى آن - لحظه .
وقت كم - زمان اندك ( يك چشم بر هم زدن ) ( باختصار از انندراج ) .
( 724 ) - اشقاص - جمع شقص بالكسر پارهء از زمين .
( 725 ) - اعلاق - بالفتح جمع علق بالكسر ، گرانمايه از هر چيزى ( باختصار از انندراج )
( 726 ) - سره - بفتح اول و ثانى - بمعنى خالص و بىغش و گرانمايه ( به اختصار از انندراج ) .
( 727 ) - رائحه - بوى خوش ( باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
( 728 ) - هبوب : هبت الريح هبا و هبوبا و هبيبا وزيد آن باد ( فرهنگ نفيسى ) هبوب ، وزش باد ، مصدر است .
( 729 ) - رياح - بالكسر بمعنى باد جمع ريح ( باختصار از انندراج ) .
هامش
[ 493 ] - ملك . ملى : تدبير
[ 494 ] - مر : بلطفى هرچه تمامتر استدعا كرد
[ 495 ] - مر : صد
[ 496 ] - مر : معشوق .
[ 497 ] - مر : زنده