رخت كشيذم و گفتم « ليس الخبر كالمعاينة » « 641 » [ 445 ] ببزاز كس كردم و باحضار او مثال داذم چون حاضر شذ جوانى ديذم .
بيت
ز سر تا به پايش بكردار عاج * برخ چون بهشت و به بالا چو ساج « 642 »
با دل گفتم آنچه جستم يافتم و آنچه طلبيذم ديذم فردا پذر را الزام كنم تا با اين ماهرويم عقد بندذ و حاجتى كى از خدمت او وعده بران سبق بر دست باتمام رسانذ . پس چنانك شرائط دلداران و رسم عاشقانست او را در پهلوى خويش جاى داذم و بر بساط خويش اجازت نشستن فرموذم . بنشست ، راتبى « 643 » را كى ساخته بوذند پيش آوردند و برسمى كى معهودست خوان بينداختند ، در تناول طعام و آداب ماكول [ 446 ] در غايت قصور بوذ اما معذور داشتم كى هرگز قدم او بساط ملوك نسپرده بوذ و چشم او روى مائدهء ملوك نديذه چون از طعام خوردن فراغت روى نموذ و معدهها از افراط ممتلى « 644 » شذ [ 447 ] و از صحن باغ مشاطهء باذ رخسار نار و سيب و بهى بر ما جلوه ميداذ و از عرصهء بستان دلاله نيسان [ 448 ] چهره گل و عارض لاله و ذقن سمن [ 449 ] بر ما عرضه ميكرد گفتم :
بيت
كنون بر گل و نار و سيب و بهى * ز مى جام زرين نبايذ تهى
شرح
( 641 ) - گزارش چون ديدار نباشد .
( 642 ) - ساج - نوعى از درخت هندى ( انندراج ) .
( 643 ) - راتب - بكسر تاى مثناة فوقانى و سكون موحده رزق و نفقه معلوم ( لغتنامه ) آرزوى من استطلاق را تبى باشد مرتب روزبروز بر من از الوان خاص به قدر كفايت ( ترجمه محاسن اصفهان ) .
( 644 ) - ممتلى - بضم اول و فتح ثالث و كسر لام پروآگنده ( انندراج ) .
هامش
[ 445 ] - مر : ليس الخبر كالعيان
[ 446 ] - مر : ماكولات
[ 447 ] - مر : از افراط التقام امتلا پذيرفت
[ 448 ] - ملك . ملى : بنيان
[ 449 ] - مر : سيب