من بنده هرگز اين تمنى راسخ نگشت و در ضمير من خادم هرگز [ 430 ] اين ظن راسى « 626 » نشذ كى وى نظر بر آن كرباس پاره اندازذ و جامهء چنين گرانمايه [ 431 ] به كسى دهذ كى هرگز وى را نديذه باشذ [ 432 ] و نشناخته . اى خذاوند چون بنده بدر دكان او رسيذ و كرباس بوى داذ اوميذ كجا داشتى كى هرگز اين آرزو ميسر شوذ . چون غلام جامه بيرون آورد و به من داذ [ 433 ]
بيت
جستم چنان ز جاى كى جانم خبر نداشت * كان دم بپاى مىروم از عشق يا بسر
اكنون اوميذست كى خذاوند از حال او بنده را اخبارى ارزانى دارذ و از قصه او اين مخلص را آگاهى دهذ چه بىآن نيست كى بنده را از جهت او در كار خذاوند تشويشى مينمايذ و مىانديشذ كى با سوابق دوستى او بانو به بنده التفاتى نفرمايذ [ 434 ] گفت قوىدل باش و اميذ از صحبت من مبر كى مراير « 627 » محبت ميان ما نه چنان مستحكمست كى بجزويات و كليات مصالح و مفاسد منتقض « 628 » شوذ و قواعد مودت [ 435 ] ما نه از آن نسق التيام يافته است كى باعتراض هر بىسر و بنى انهدام پذيرذ [ 436 ] .
شرح
( 626 ) - راسى - بكسر سين ثابت و استوار - رواسى بالفتح جمع ( آنندراج ) .
( 627 ) - مرائر - بفتح و كسر همزه و سكون راى مهمله جمع مرير كامير ، رسن سخت تافته يا رسن دراز باريك ( انندراج ) .
( 628 ) - منتقض - بضم اول و فتح ثالث و كسر رابع و سكون ضاد معجمه پيمان شكسته ( انندراج ) .
هامش
[ 430 ] - ملى : و در ضمير هرگز
[ 431 ] - مر : و چنين علقى نفيس
[ 432 ] - مر : بوذ .
[ 433 ] - مر : اى خداوند چون غلام جامه بيرون آورد و به من داذ
[ 434 ] - مر : ارزانى دارد و از قصه او تنويشى واجب شمرد تا بذان تفتيش تشويشى كى بنده را از جهت او حاصل شده است برخيزد و بذان اخبار آزارى كى ازين گفتار بر حاشيه دل من قرار ساخته است زائل گردذ
[ 435 ] - مر : مودت ميان من و تو
[ 436 ] - مر : انعدام پذيرذ