را انديشه وى موافق آمذ و بر عقل وى كى بر جاده صواب و مسلك سداد « 611 » او را راه نموذ محمدت « 612 » پيوست و اجازت فرموذ .
پس آن شب همه شب بتجرع اقداح شراب كى شمع شب عيش است زنده داشتند و بتلذذ اوقات وصال كى محرك دواعى « 613 » شوقست ابتهاج فزوذند و بترنم مطرب خوشآواز اين بيت مىسرائيذند :
نمر جبال المنكرات و بيننا * شمول بها يستحسن الذنب كاسبه « 614 »
روز ديگر كى از پرواز شهباز آسمان ديذهء بوم زمين كور گشت و از تباشير صبح و طليعهء پرتو هور شبه جهان بلور شذ .
بيت
چو سر بر زد از پشت خرچنك هور * جهان گشت روشن بسان بلور
بازرگان بچه حورپيكر را باسعاف « 615 » حاجتى كى وعده بذان سابق گشته بوذ متقاضى شذ و بانجاز « 616 » مقصودى كى موعود فرموذه بوذ مستدعى گشت پرىرخ گفت آن كرباس پاره بردار و چون از باغ بيرون روى بدروازهء شهر دررو و راه [ 426 ] بازار در پيش گير . چون برستهء بزازان رسى بر در دكان اول از دست راست جوانى بينى كى از رخسارهء او در مه دى صذ هزاران گلدسته
شرح
( 611 ) - سداد : درستى و راستى در كردار و گفتار ( آنندراج ) .
( 612 ) - محمدت : بفتح اول و كسر ثالث و فتح دال مهمله ستايش و خصلت نيك و نيز بفتح ميم . ستودن كسى را و شكر كردن و راضى شدن و اداى حق كسى كردن ( منتهى الارب - فرهنگ نفيسى ) .
( 613 ) - دواعى : بالفتح و كسر عين مهمله . خواهشها و باعثها و اين جمع داعيه است ( انندراج ) .
( 614 ) - كوههاى منكرات را درنورديديم و در ميان ما باده گواراست كه گناه را نزديك بزهكار مىآرايد و بر آن گستاخ مىكند .
( 615 ) - اسعاف - بالكسر حاجتروا كردن و قريب كسى شدن ( آنندراج ) .
( 616 ) - انجاز - بالكسر و زاى هوز روا كردن حاجت كسى را .
هامش
[ 426 ] - مر : جاده