و شكيب در صدر دكان نشسته و غلامى چند ايستاذه و چشم و گوش برگشاذه تا هرچه فرمايذ بتقديم رسانند . بازرگان بچه فرارفت و خدمت كرد و بعد از ثناى كامل و دعاى شامل گفت اين لحظه از شهرى دوردست مىرسم و از سرپاى مرا به خدمت تو نشان داذهاند اين كرباس آوردهام و مرا بذان غرضى عظيم كى شرح آن غموضى « 620 » دارذ متعلقست ميخواهم كى از آنجا كى كرم تست اين را بستانى و تائى اطلس سرخ كى كسوت پادشاهان را شايذ بدهى و مرا رهين منت و غريق نعمت شكر [ 428 ] بازگردانى . بزاز غلامى را فرموذ كى آن كرباس بستان و فلان جامه بيار و بوى سپار . چنان كرد كى فرموذ ، بازرگان بچه جامه در بغل گرفت و راه قصر دلارام برداشت . پرىرخ منتظر تا جوان كى رسذ و آنچ عقل تيزبين و خرذ دورانديش او اقتضا فرموذه است بامضا پيوندذ يا نه . بازرگان بچه برسيذ اثر ارتياح « 621 » بر بشرهء مبارك او پيذا و نشان ابتهاج در چهرهء همايون او هويذا . حورپيكر گفت هان مقصود حاصلست يا نه . خدمت كرد و گفت اى خذاوند جائى كى دليل تو باشى دست عوائق « 622 » بدامن مطلوب چون رسذ و ديذهء موانع چهرهء مقصود كى بينذ پرسيذ كى جوان را در غايت حسن و لطافت چگونه يافتى و در كمال نيكوئى و لباقت « 623 » چون ديذى .
گفت ذروهء « 624 » لطف خلقت او [ 429 ] از آن شاهق « 625 » ترست كى مرغ وصف بر بالاى آن توانذ پريذ و حصن حسن صورت او از آن عالىتر كى بريد نعت بر مسالك آن قدم توانذ گذارد و در گمان
شرح
( 620 ) - غموض : بالضم . پوشيده و دور از فهم بودن سخن ( آنندراج ) .
( 621 ) - ارتياح - بالكسر - شاد شدن و شادمانى و رحمت ( آنندراج ) .
( 622 ) - عوائق - بالفتح و كسر همزه موانع و حوادث اين جمع عائقه هست كه بمعنى مانع باشد مشتق از عوق بالفتح بازداشتن و برگردانيدن است . ( آنندراج ) .
( 623 ) - لباقت . زيرك و تر زفان شدن ( تاج المصادر ) حذاقت - زيرك و ماهر و چربزبان گرديدن ( منتهى الارب ) .
( 624 ) - ذروه - بالفتح و كسر بالاى هرچيز و بالاى كوهان ( آنندراج ) .
( 625 ) - شاهق - بكسر سوم بمعنى بلند و بناى بلند .
هامش
[ 428 ] - مر : شكر نعمت
[ 429 ] - مر : خلق لطف او