اين كى مىبينم ببيداريست يا رب بخواب * خويشتن را در چنين نعمت پس از چندين عذاب
پس گفت آفتاب قبول شاه بر هركه سايه اندازذ سعادت بر آستان حضرت او نشينذ و نظر همت بانو هركرا اختيار كنذ اقبال گرد در او در طواف آيذ چه فرخنده طالعم كى آفتاب رضاى خذاوند بر من طلوع ميكنذ و چه مقبلم كى جمالى با اينهمه كمال به چشم سر نه بديذهء خيال مشاهده مينمايم .
بيت
مقبل كسم كى بر در دكان روزگار * هستم سخنفروش و مرا شاه مشتريست
اما از آنجا كى راى منست صواب چنان مىبينم كى بامداذ [ 418 ] چون صبح بتيغ زرين آفتاب گيسوى مشكين شب ببرذ و خورشيذ بخنجر نور پهلوى ظلمت بشكافذ بانو مرا بذان كس كى كرباس باطلس بازبدلذ نشان دهذ و چون آن مهم از بند امتناع بيرون آيذ و بميامن همت بانو ميسر شوذ اجازت فرمايذ تا من بنده بمدتى نزديك از خدمت مفارقت كنم و زر و نعمت از ماذر بستانم و اسبابى كى لايق وقت باشذ بسازم و بر فور باز گردم آنگه آنچ قضا اقتضا كنذ [ 419 ] و قدر تقدير فرمايذ [ 420 ] خوذ از پردهء غيب روى نمايذ و اگر بانو مرا در حالتى چنين پيش [ 421 ] تخت پذر خوانذ در من بدرويشى و عجز [ 422 ] و فروماندگى نظر كنذ وقع « 609 » بانو پيش او كم گردذ [ 423 ] و احترامى كى هر روز در زيادتست [ 424 ] روى در نقصان نهذ [ 425 ] . اما چون اسباب و آلات و حشموخدم و جواهر و درم حاصل باشذ رغبت ايشان فاتر « 610 » نگردذ و داعيه قاصر نشوذ بانو
شرح
( 609 ) - وقع : مجازا بمعنى احترام و عزت ( انندراج ) .
( 610 ) - فاتر : سست و زبون ( آنندراج ) .
هامش
[ 418 ] - ملى : كبامداد
[ 419 ] - مر : كرده است
[ 420 ] - مر : فرموذه
[ 421 ] - مر : به خدمت
[ 422 ] - مر : و اضطرار و عجز
[ 423 ] - مر : پيش پادشاه برود
[ 424 ] - مر : تزايدست
[ 425 ] - مر : كند .