بيت
كان الذى يسقيه روق عقله * و افرغه فى كأسه و سقاه « 602 »
عشق جوان زمام اختيار چنان از دست وى بستذ و مهر وى چنان بر دلش استيلا يافت كى از جاى برخاست و چون سرو ارم در حرم خرامان شذ و چون صنوبر نوان « 603 » در آن چمن روان گشت .
بيت
مشيت فكاد من حسن التثنى * تغنى فى اعاليك الحمام « 604 »
در آن فراخته « 605 » قد نوان سرو آساش * تمايليست كى جز نارون نمىدارذ
و نزديك بازرگان بچه آمذ و دست وى بگرفت و بر تخت در پهلوى [ 413 ] خويش بنشاند [ 414 ] و گفت پذر مرا رخصت داذه « 606 » است و اجازت فرموذه كى هركس نظر مبارك من او را در تحت اختيار آرذ و دل دوربين من او را برگزينذ [ 415 ] شوى من گردذ و داماذ وى شوذ اكنون تو بمحاسن آداب مقبول دل من شذى و بمكارم اخلاق منظور نظر من گشتى فردا به خدمت تخت پذر روم و بگويم تا بحضور تو مثال « 607 » دهذ شرف مثول « 608 » در پيشگاه آن حضرت [ 416 ] حاصل كنى و اين عقد بفرخترين روزى بسته شوذ و اين نكاح بمباركترين طالعى [ 417 ] كرده آيذ . بازرگان بچه روى در خاك ماليذ و در دست پاذشاهى با ماه پيكر بنشست و گفت
شرح
( 602 ) - گوئيا ساقى عقل خويش بپالود و در پياله فروريخته به او پيمود .
( 603 ) - نوان : بمعنى خرامان ( آنندراج ) .
( 604 ) - خوش چميدى چنان كه از دلجوئى چموخم نزديك بود مرغ ترا بسرو چمان گيرد و بر سرت بخنياگرى پردازد .
( 605 ) - فراخته : افراخته ، افراشته ، بلندكرده ، بالابرده ( فرهنگ معين ) .
( 606 ) - رخصت دادن : دستورى دادن خداى بنده را ( آنندراج ) .
( 607 ) - مثال دادن : فرمان دادن ( فرهنگ معين ) .
( 608 ) - مثول : بحضور آمدن ، به خدمت آمدن ( فرهنگ معين ) .
هامش
[ 413 ] - مر : جنب
[ 414 ] - مر : جاى داد
[ 415 ] - مر : و دل دوربين من سايه اجتبا بر سر وى اندازد .
[ 416 ] - مر : بارگاه .
[ 417 ] - ملى : طالع .